علاقهاش تطهير بشود .
مذهب ما هم جعفرى است !
اينك تا حد نظر بازى و حاضرالذهنى او را نشان داده باشم بذكر خاطرهاى از برخورد خود و وى ميپردازم : هنوز سال عمرم از بيست و سه و چهار نگذشته طراوت جوانى و حلاوت زيبائى از ناصيهام رخت نبسته سياهى كامل ريش بر عزاى حسنم ننشسته بود كه با يكى از مباشران املاك صاحب ملك مغازهام كه پيرمرد نود و چند سالهء مطلعى بود جلو دكان نشسته صحبت ميداشتيم كه ناگهان مصاحبم به احترام سيد معممى كه صورت گرد و ريش سياه و سفيد و اندامى متوسط و عبا و عمامهاى سياه داشت كه بعدا فهميدم فصيح زمان مىباشد از جا برخاسته اداى محبت و تواضع و مصافحه نموده كه من نيز تأسى كرده سلام و عرض ادب بجا آوردم و بمعرفى من برآمده گفت : ايشان ، جعفر ، از دوستان صميمى اهل ادب من ، كه سيد نگاهى بچهرهام انداخته بدون تأمل گفت ( مذهب ما هم جعفرى است ! ) كه هنوز آن حاضر جوابى و خريدارى نگاه و شيرينى كلام چند پهلويش نشخوارم مىباشد . مولدش اصفهان و مزارش طرف غرب گورستان ابن بابويه مىباشد رحمت اللّه عليه .
اينك تا يادى هم از آن مصاحب فاضلم كه چه اندوختههائى از او فراهم آوردهام نموده باشم ، نامش سيد حسن خان ، نام خانوادگى صافى ، از مردم اصفهان ، شغلش پيشكارى شاهزاده مؤيد الدوله حاكم تهران كه در معنى ( الكلام يجر الكلام ) ، حرف حرف ميآورد . اول نقل سخنش با فصيح زمان در رابطه با منبر فوق الذكر وى و سپس واقعهى عبرتآميز خود او ميآورم :
پس از دور شدن فصيح زمان و تمجيدم از او ، از حاضر جوابى و مشرب خوشش و ايراد به اينكه چگونه چنان سيد جليل القدرى بايد شأن خود تا آن حد پائين آورده ، كه مجلسش محل اشكال اهل شهر بشود ؟ ابتدا بشرح كشافى از فضل و كمالات و دانش و سخندانى و اطلاعات وسيع علمى و منبرىاش پرداخته گفت : همين ايراد را نيز من و چند تن ديگر از همگنان در مجلس خصوصىاى از او به عمل آورديم و جوابش اين شد كه خود آفريدگار خلقت پسنديده را آنجائى كه پس از خلق انسان نخستين ميفرمايد ( فتبارك اللّه احسن الخالقين ) تحسين مىكند و اگر كسى روى خوش و بوى خوش و بلكه هر چيز نكو را