تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
خاصف النعل ، كشاف الكروب ، اخ الرسول ، زوج البتول ، لسان الصدق ، امام اول ، خليفهء برحق ، هادى ، داعى ، شاهد ، كتاب المبين ، مقيم الحجة ، قسيم الجنة و جهيم ، قاتل الفجّار ، وصى الاوصياء ، وارث النبيين ، مصباح ، مخلص ، صفا ، ساقى ، كوثر ، صاحب لوا ، قالع الفجر ، حبل اللّه ، و كنيه‌هايش مانند : ابو تراب ، اب الخائفين ، ابو الحسين ، ابو الحسنين و ديگر و ديگر و مشهورتر آنها ( ابو الحسن ) كه از زمان ولادت فرزند اولش حسن مجتبى به آن مشهور گرديد و تا آخر نيز اهل حجاز و مدينه او را با همين كنيه خطاب كرده به يكديگر نشان ميدادند ؛ اين ابو الحسن داراى اندامى بود ميانه ، نه زياد طويل و نه پست ، باروئى گرد درخشنده ، چون قرص قمر ، درست شبيه على اكبر ، و گونه‌هائى سرخ چون لعل و ياقوت و ابروئى گشادهء مقوس مانند كمان و موئى انبوه و سرخ و گردنى بلند و سفيد برنگ نقرهء خالص صيقلى شده ، صاحب سيمائى اندك گندم‌گون ، قوى بدن ، وسيع سينه ، قوى پنجه ، پردل و شجاع ، و از خصائلش آنكه شمشير به دو دست گرفته محاربه مينمود و زرهش پشت نداشت چون هرگز پشت بدشمن نمينمود و در دشمن‌شكنى چنان‌كه چون در جنگى فتح ميسر نميگرديد ميگفتند اين واقع نميشود مگر ابو الحسن پا در آن كارزار بگذارد و قدرت و توانائيش آنكه سر خصمان را بيكدگر كوفته هلاكشان ميساخت و دامن زرهش را كه خريده بلند افتاده بود با دست كه آن را بهم آورده بود بريده اندازه مىكند ؛ و از صفات خاصه‌اش آنكه با همه زورآورى و قوت قلب و شجاعت فطرى در نوازش يتيمان چنان بود كه پدرى فرزند دلبند خود را نوازش كند و با فقرا به آن يگانگى همنشين ميگرديد كه برادرى برادر مهربان خود را ملاقات بكند و با مؤمنان چنان گشاده‌رو كه عزيزى با عزيزى برخورد نمايد و در عين حال با دشمنان آنچنان شديد كه ملك الموت بقبض ارواح مأمور شده باشد . خدمت مهمان ميكرد چنان كه چاكرى ولينعمت خود پذيرائى نمايد و بر كار خير چنان مسابقت مينمود كه گفتى مزد آن كار را قبلا و مضاعف دريافت كرده است و در دانش و علم چنان كه ميگفت ( سلونى قبل آن تفقدونى ) ، بزرگترين دعوى در لفظ جمع ، يعنى بپرسيد از من قبل از آنكه من از ميان شما بيرون شده باشم . هنگام جهاد بهر طرف دويدن و تاختن و جهيدن ميگرفت بدانگونه كه برقى بر خرمنى رو آورد و به مدد گرفتاران و از پا افتادگان چنان ميشتافت بآنصورت كه گوئى بينوائى غنيمتى
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 376 | جعفر شهرى باف