تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
بيدق و علم و كتل بدستشان دادن و كارى از دسته و تعزيه سپردن و به همين صورت دست از آستين درآوردن دختران ترشيده‌ى خانه مانده و زنان هرزهء شوهردار و بىشوهر محدود بنام روضه و مسجد و تماشاى سينه زن و دسته و ( ناهار بازار ) دزدها و جيب‌برها و از اين قبيل تا به مسجد و منبر ميرسيد . احوال و صفات و دل به هوس‌هائى كه از شاهان قاجار و درباريان و سران قوم آن به صدر و ذيل اثر گذارده همه‌گير شده ، تا مثل نامدارترين واعظ شهر بنام سيد محمد فصيح زمان را در خود ميكشيد !

فصيح زمان

اين شخص كه سخندان‌ترين واعظ زمان خود بود ، در آن حد كه علماى اعلام و دانشمندان را بپاى منبر خود كشيده ، در حضورش كمتر واعظى ميتوانست دهان به سخن باز بكند در يكى از مجالس ضيافت دربار دل به يكى از شاهزادگان زيبارو بنام ابوالحسن ميرزا ميدهد و خيالش بخاطر او مشوش و نعل دلش در آتش عشق او ميرود و از همان هنگام خواب و خوراك از او دور و از راحت و آسايش مهجور مىشود . نه جرأت آنكه عقدهء دل بنزد كسى بگشايد و نه جسارت آنكه جريان حال نزد معشوق بگذارد ، مخصوصا كه به حكم ( هر جا كه پرى رخيست ديوى با اوست ) هم هميشه ( لله ) « 37 » ى زيركى با شاهزاده همراه بوده است و از اين‌رو صبورى ميورزيده ، خون دل ميخورده روز و شب ميگذرانيده تا روز عاشورائى كه بر منبر حسينيهء خانه حاج سيد ريحان الله بوده ابو الحسن ميرزا ولله‌اش وارد شده در طاقنماى مقابل منبر كه خاص اكابر بوده تعارف ميشوند ! با مشاهدهء جمال محبوب بىاختيار شده ، قلبش بضربان و نفسش به شماره افتاده كم ميماند كه عنان تملك از دستش بدر رفته رسوائى ببار آورد كه با يك فكر بر خويش مسلط گرديده عبا را بر دوش قائم و عمامه را بر سر استوار نموده سخن رو به اتمام را بريده ، صلواتى طلب كرده ، منبر را باينصورت تجديد مىكند : سروان كرام و مستمعان و عزاداران محترم متوجه شدند كه منبر حقير به آخر رسيده آماده گريز ميبودم ، اما چكنم كه در همين لحظه از جانب آقا و مولايم حسين ندائى بقلبم رسيد
هامش
( 37 ) . مربى ، مواظب ، مستحفظ ، پرستار .