كه ، سيّد حق مطلب را نيكو بجا نياوردى و از چنان توئى كه خود را از ذريهء ما ميدانى منبرى چنين حقير شايسته نبود كه بپايان رسانى ، مخصوصا كه كلمهاى از نور چشم ما على اكبر به زبان نياوردى و از اينرو از اساتيد عظام و همكاران عزيز اجازه ميخواهم كه نداى جدم را لبيك گفته شمهاى هم درباره على اكبر حسين شاهزادهء صحراى كربلا ، نور دو چشم مصطفى سخن گفته منبر را با حرف ايشان تمام بكنم .
در اين صورت روضهء على اكبر امروز من نيز روضهاى نيست كه تا به حال از زبان من و ديگر منبرىها شنيده باشيد ، بلكه روضهايست كه الهام آن باز از جانب خود صاحب منبر القاء و شرف صدور يافته ، و نه آن نوحهايست كه در آن ( على اكبر بميدان ميرود الله و اكبر - براى دادن جان ميرود الله و اكبر ) و نه اشك ماتم حسين كه بر سر نعش هيجده سالهاش جارى نمايد ، بلكه وصف على اكبريست كه با تمام خصوصيات و اخلاقيات و شكل و شمايل شبيه والد بزرگش على ابن ابيطالب ( اب الحسن ) بوده ، صاحب مجلس چون حسين و جدهاش زنى چون فاطمه طلب كرده گويندهاى چون و فصيح زمان آن را به زبان ميآورد و حاشيهاى تا مستمعان و فضلاى مجلس بيشتر در آن شرط ادب نگاه داشته در آن حوصلهء زيادتر ابراز نمايند و سپس با اين سخنان مجلس را آماده ساخته با صوتى حزين شروع به خواندن اين ابيات مىكند :
آن را كه غمى چون غم تو نيست چه داند * كز هجر توام ديده چه شب ميگذراند
وقت است كه از پاى درآيم كه همه عمر * بارى نكشيدم كه بهجران تو ماند
سوز دل يعقوب ستمديده ز من پرس * كاندوه دل سوخته ، دل سوخته داند
و اندكى به قد و قامت و روى و موى و صورت و سيرت و جلادت و شجاعت او پرداخته ميگويد ، و اما مثل آنكه تا اين هيجده ساله نهال را بهتر بشناسانم بهتر آن باشد كه مشابه وى يعنى جد گراميش همان اب الحسن على قبلهء عالمين ، امام ثقلين جد ارجمندش على ابن ابيطالب را مثال بياورم : اين على كه آن را اصل سواد نوادهاش على اكبر قرار مىدهم براى او هزار نام و كنيه و لقب ذكر كردهاند كه اين مختصر ، جملهاى از آنها مىباشد :
على ، حيدر ، صفدر ، كرّار ، طاها ، ياسين ، ميزان ، قمر ، زيتون ، عين اللّه ، يد اللّه ، نور اللّه ، قدرت اللّه ، حبيب اللّه ، سيف اللّه ، اسد اللّه ، حجة اللّه ، و از القاب او : مرتضى امير المؤمنين ، يعسوب الدين ، ولد السبطين ، غالب كل غالب ، مظهر العجايب ، صديق اكبر ، فاروق اعظم ،