تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
بدتر از قطاع الطريق كه با القاب حاجى و كربلائى ، مشهدى و قيافه حالاتى قوىتر از بازار دروازه‌اىها و حسابسازىهاى بدتر از آنها به لخت كردن دهاتىها و بارآورده ، باربخرها ميپرداختند . بعد از گروه چپوچى ميدان دسته‌ى ( باج‌بگير ) ها بودند كه دهانه‌هاى ميدان را گرفته از هر ورود و خروج بار چيزى بعنوان ( زيره چوبى ) كه معلوم نبود مأخذش چه بود ، يا ( باج ميدان ) ميگرفتند و واى به حال بيچاره‌اى كه از آن نكول كرده اعتراض نمايد و اينجا بود كه تا ديگر مرتبه چرا و چون نداشته ، هم خود آشنا بوظيفه شده هم عبرت ديگر زبان‌درازها بشود ، چنان به زير چوب و مشت و لگد و سيلىاش ميانداختند كه راه آبادى و خانه‌اش فراموش بكند ، غير از تاراج و ربودن بار و بنه و خر و يابو و شترى كه آورده بود ، كه در يك چشم بهم زدن اثرشان محو شده بود « كه گويا اسم ( زير چوبى ) بر سر اين ( شغل ! ) از همين زير چوب افتادن‌هاى زير بارنروها اخذ شده بود » و در آخر هو كردن بيچاره جان و مال از دست داده كه يكى كلاهش را برداشته يكى سنگش پرانده يكى انگشتش رسانيده ديوانه‌اش ساخته با چوب و چماق سر بعقبش كرده ، از ميدان بيرونش ميراندند . « 105 » سبزى و ميوهء تهران جز در فصول معيّن كه آن هم فقط از دور شهر تأمين ميگرديد از جاى ديگر نميرسيد ، از آنجا كه وسيلهء حمل و نقلى جز چارپا نبود كه مثل امروزه از مناطق مختلف برساند ، از اينرو در زمستانها سبزى تازه منحصر به مقدار قليلى بود كه احيانا از گزند سرما و مثل آن در امان مانده باشد و بقيه از سبزى خشكهائى استفاده ميشد كه زنان خانه‌دار در تابستانها خريده پاك كرده خشك ميكردند و بادمجان و كدو سبز و پياز را كه نيز در سايه خشكانده يا در روغن سرخ نموده ، يا كدو و بادمجان را كه در ميان خاكه ذغال يا وسط پرهاى متكا نگاه ميداشتند . سيب‌زمينى و پياز و خربزه را نيز در ميان خاك خشك و هندوانه را ميان كيسه يا تور يا تورى از طناب ( آونگ ) ميكردند و تنبل ، شلخته ، بىبضاعتها هم كه سبزى
هامش
( 105 ) . در كتاب‌هاى فارسى با استفاده از همين اوضاع ميدان و بازاريان بود كه حكايتى را نقل مينمود كه روستائىاى را يكى بزى كه بدنبال الاغ بسته بوده ميربايد و يكى خرش را و يكى با نيرنگ اينكه انگشترى گرانبهايش در چاه افتاده اگر آن را بيرون آورد مزدى به او ميدهد كه تلافى خر و بزش را مينمايد لختش نموده در چاهش فرستاده لباسهايش را ميبرد ، تا آنجا كه روستائى چوبى بدست آورده دور خود ميگرداند و چون ميپرسند ؟ ميگويد تا خودم را نبرند !