ناگهان دهاتى بپاى قاضى افتاده ميگويد ( اى آقاى قاضى حالا كه او روغن را خورده بگذار قسم را من بخورم ) كه قاضى را صداقت دهاتى دستگير شده حكم به محكوميت بقال ميدهد .
معامله با انگشت !
از ديگر معاملات اين بازار مبادله بز و گوسفند با پارچه بود كه بزاز چقدر يعنى ( چند قدّ ) بز دهاتى پارچه بدهد و طريقه كار چنين بود كه توپ پارچه را كنار حيوان گشوده سر آن را به كاكل و ته آن را به دم او اندازه گرفته هر چند ( قد ) كه معلوم شده بود شمرده تحويل بدهند . اين قاعدهى صحيح و عمل مشخص معامله بود كه بايد انجام ميگرفت ، اما بزاز سر پارچه را به نوك شاخ حيوان گرفته آن را به طرف خود ميكشيد كه تا اينجا بيش از يك وجب توفير ميكرد و دنباله آن را به عقب كشيده انگشت بمقعد بز مىرساند كه حيوان خود را جمع كرده ! سه چهار انگشت و زيادتر هم اينجا تفاوت مينمود و ده دوازده قد به هفت هشت قد تقليل ميگرفت !
شيخ مرتضى قمى
در اين چند نمونه كه دانهاى از خروار و انگشتى از مقدار تقلبات و نيرنگهاى مردم اين بازار بود كار به جائى رسيده بود كه حتى منبرىهاى مساجد آن بازار كه بايد بمقتضاى حرفه نان را به نرخ روز بخورند و سخن را مطابق مستمع گفته ، خر را جائى ببندند كه صاحب خر راضى باشد و بقول خودشان اگر كسى نان ارمنى را مىخورد بايد براى ارمنى شمشير بزند ، در ماه رمضان سالى متفقا منبرشان را در مساجد و تكاياى آن بازار به آن اختصاص دادند كه به وعظ و نصيحت كسبهء آن بپردازند كه از آن جمله بود شيخ مرتضى قمى كه در تمام دوره ماه همه روزه در ضمن صحبت بگويد : اى بازارىها مبادا دهاتىها كلاه سرتان بگذارند . مبادا دهاتىهاى بىشعور مغبونتان كنند . مبادا دهاتىها مفت از چنگتان درآورند . مبادا دهاتىها بريشتان بخندند ، تا روزهاى آخر كه بازارىها بصدا درآمده بگويند چه داخل آدم دهاتى زبان نفهمى كه بتواند كلاه سر ما بگذارد و شيخ مرتضى بگويد : منهم همين را ميگويم كه همان زبان نفهم پشت كوهى نيايد با كلاههائى كه شما سرشان ميگذاريد و حقههائى كه سرشان سوار ميكنيد و به حساب زرنگيتان ميگذاريد ، دين و ايمان و دنيا و آخرت و همه چيزتان را برده