به زمين كوبيده شده فنا فى الله گرديدهاند ، بلكه تا تاريخ نشان داده چنين احوال از خصوصيات مردم اين شهر بوده كه هميشه روى ضرب المثل ( جانا مرو بكوفه كوفى وفا ندارد ) را سفيد كردهاند .
تا اين بنده را به ياد ميآيد چه رجال سياسى و دينى را كه تا پاى جان در راه ايستاده ، بخاطرشان چه شمشيرها حمايل كرده ، چه كفنها به گردن انداخته ، چه فرزندان جلوشان براى قربان به زمين كوفتهاند ، آنگاه با مختصر وزش باد نامساعد و اندك مخاطرهى منفعت چه فرارها بر قرارها ترجيح داده ، رو برگردانده پشت كرده يكّه و تنها و بيكسشان گذارده ، بلكه بمراتب از دشمن هم بيشتر جبههى دشمنى و عداوت گرفتهاند ، كه از آن جملهاند آقا نجفى مجتهد اصفهانى كه وقتى با دعوت اهالى در ( استبداد صغير ) « 49 » وارد تهران مىشود نيمى از مردم شهر تا كهريزك به پيشوازش مىروند و بعد از دو ماه كه تبعيدا شهر را ترك مىكند حتى يكنفر تا دم دروازه بدرقهاش نكرده سهل است كه تصنيفهائى هم در مذمت و مسخرهاش ساخته در دهانها مىاندازند :
جون آقا نجفى آب بريز كه سوختم * براى خال لبات خرمو فروختم
كه ميگفتند وقتى اين شعر به گوش آقا نجفى مىرسد مىگويد اميدوارم طورى بسوزيد كه هيچ آبى خاموشتان نكند و طولى نمىكشد كه و با آمده فرياد سوختم سوختم مردم را به آسمان مىرساند و مرتبط به نفرين اويش مىكنند .
حاجى آقا جمال اصفهانى مجتهد مسجد عباس آباد تهران نيز يكى ديگر از اين استقبالشدگان بود كه در همين گفتگو ، يعنى مخالفت با استبداد نيمى از مردم شهر دنبال خرش بودند و با نعرههاى الله اكبر و تكبير و صلوات متصلشان كه تا اكبر آباد دولاب رسيده بود وارد مجلسش كردند و چندانكه يك تير هوائى شليك شد و چهار تا لوله تفنگ از پشت بام مجلس به طرف خود ديدند خرش و خودش را گذاشته رو بگريز نهادند ، و همچنين ( خالصىزاده ) ، منبرىاى ديگر كه مسجد شاه را مستمعينش پر كرده ، در هر نوبت حرفش جمعيتى زير دست و پا ميرفتند و چندانكه آژانى از پلههاى منبرش بالا رفته پائينش كشيد يك
هامش
( 49 ) . دوران محمد عليشاه كه با فرمان مشروطهء پدر خود مظفر الدينشاه مخالفت كرده دو مرتبه بساط استبداد گسترده بكمك قزاقهاى روسى تحت فرماندهى لياخوف مجلس شورا را به توپ بسته جمعى از آزاديخواهان را معدوم مىكند ، زمان استبداد صغير نام گرفت .