مس شده به صورت ديگ و ( ديگور ) و طشت و لگن و آفتابه درميآمد تحمل نمايند و بازارى كه در آن صدا بصدا نميرسيد و ضربالمثل ( لاف در غريبى ، گوز در بازار مسگرها ) را بوجود آورده بود .
مسگرها كليه ظروف و لوازم مسى را با دست درست ميكردند و وضع كارشان چنان بود كه ( قرصه ) هاى ضخيم مس را كه از ذوب قراضه مسها بدست آمده بود به زير چكش گرفته ( ورق ) ميكردند و از آنها اشياء كوچكتر مثل بشقاب و ( دورى ) « 29 » و ( طاس ) « 30 » و ( مشربه ) « 31 » و ( كماجدان ) « 32 » و ( كفگير ) و ملاقه ( ملعقه ) و ( وسمهجوش ) « 33 » ميساختند ، مگر ديگهاى بزرگ دو ، سه منه ، پنج منه « 34 » و ديگهاى حلقهدار بزرگ ده پانزده ، بيست منه كه از ورق مس ميساختند ، ورقهائى در ابعاد 140 70 و 1 2 متر كه از روسيه و رومانى و آلمان ميآمد و از ساختههايشان ديگهائى كه بعضى از بزرگى چنان كه بايد براى برخى از كارهاى آن درون ديگ ميرفتند « 35 » . حرفهاى در كار دست كه جز چكش و سندان و دستابزار و
هامش
( 29 ) . بشقابى لبهدار بزرگتر از معمول .
( 30 ) . ظرفى با ته كوچك و شكمى بيرون آمده و دهانهاى گشاد با لب كنگرهدار براى حمام كه زنها جلو خود مىگذاشتند .
( 31 ) . ظرفى استوانهاى با يك دستهى بلند با شكمى كمى فرو رفته و دهانهاى كنگره شده براى حمام كه با آن زنها آب به سر و تن بريزند .
( 32 ) . ظرفى مانند ديگچه با لبهاى صاف و دو دسته در دو طرف و درى جذم و جفت دستهدار .
( 33 ) . چيزى براى جوشاندن وسمه ( رنگى كه با آن موى ابروان سياه مىكردند ) شبيه طاس كوچك و پياله با صافىاى مانند آبكش و ملاقه كه پس از جوش آوردن صافى را در آن نهاده آب صاف آن براى استفاده رو مىآمد . قاشق كوچكى نيز شبيه قاشق چايخورى داشت كه با آن هر چند دقيقه يك بار ابروان را كه خشك شده بود با كج و راست كردن سر تازه مىكردند .
( 34 ) . يعنى پنج من برنج آبكش شده را بيرون آورد .
( 35 ) . دربارهء اين گونه ديگهاى بزرگ كه مسگرها درون آن مىرفتند قصهاى بود كه مىگفتند دو دروغگوى قمپز و ( گندهگو - خودستا ) صحبت مىكردند ، يكيشان مىگفت پدر من مسگر بود كه سالى يك ديگ درست مىنمود كه از بزرگى چهار صد مسگر در آن كار مىكردند كه صداى چكش اين مسگر به گوش آن مسگر نمىرسيد . دومى گفت پدر من هم كشتكار بود كه در سال يك چغندر عمل مىآورد كه موقع كندنش چهار صد بيلدار دورش جمع مىشدند كه اين بيلدار آن بيلدار را نمىديد و چون كارشان به مهاجه كشيد كه هر يك حرف ديگرى را رد كرده صاحب حرف چغندر مىگفت ديگ به آن اندازه به چه كار مىخورد و لافندهى ديگ ، حرف چغندرى را رد مىكرد كه چنان چغندرى را در كدام ديگ مىپختند ، تركى كه به سخنان هر دو گوش مىداد گفت : بيله ديگ بيله چغندر ، يعنى آن ديگ براى اين چغندر ساخته مىشد .