ردا و پوست تخت و خرقه و خانقاه و دست و پابوس و نگهبان آستان ، كاسب و نانخور از طريق بازوان . افتاده و آزاده . خادم و هادى مردم بىتوقع مزد و منت . وارسته از هر مذهب و آئين و عقيده جز از راه حقيقت و شريعت . آكنده از جهانى معرفت ، همراه اقرار به جهل . نه ( بسطى ) داشتند و نه ( قبضى ) و نه ( حزن ) ى و نه ( سرور ) ى ، نه ( تفرقه ) نه ( جمعيت ) ى ، نه ( تجلّى ) ، نه ( استتارى ) ى ، نه ( وجد ) ى ، نه ( سماع ) ى ، نه ( سكر ) ى ، نه ( ذوق ) ى ، نه ( شهود ) ى و نه ( تجريد ) ى ، بلكه حالتى در مجموع اين حالات ، يعنى نه خودى ميديدند و نه غيرى ، نه آشنائى ميشناختند نه بيگانهاى ، نه خوبى ميدانستند و نه بدى و نه زشتى و نه زيبائى ، نه خوشى ، نه ناخوشى ، بلكه نگرششان همه واجب الوجودى بود كه هر ديدنى و هر ناديدنى و عين و باطنى را در وجود او ميديدند و لاغير و جز آن همه را فضولى ميدانستند .
( ندانم كه ناخوش كدامست يا خوش - خوش آنست بر ما خدا ميپسندد ) سرلوحه افكار و آئينه احوالشان بود كه از هيچ پسند و ناپسند بشاشت و كراهت نداشته ، حقارت و كوچكيشان در نزد خلق و خدا تا آن حد كه شرم از عرض وجود ميكردند .
شغلى داشتند و كارى تا نان از عمل خويش خورده ( منت از حاتم طائى ) نبرده باشند و تحفه و تقديمى و هديه و پيشكش قبول نميكردند تا بندهى دهنده نشده باشند . خود را مرشد و مراد و پير و دستگير و بزرگتر و برتر از ديگران نميدانستند تا مسئوليت نداشته باشند و كسى را بنام سرسپرده و شاگرد و مريد نميپذيرفتند تا كبر و منى در وجودشان راه ننمايد . چون چيزى از ايشان ميپرسيدند اگر ميدانستند پاسخ گفته اگر نميدانستند لب فرو بسته اقرار بنادانى ميكردند ، و چون راهى نموده هدايتى ميكردند انتظار سپاس و قبول و اقبال نميداشتند . چون بر كسى چشم طمع نداشتند با همان نظر بر فقير مينگريستند كه بر غنى نگاه ميكردند و چون همگان را بندهء يك خالق ميدانستند همان احترام را بر بىدستگاه مينهادند كه بر صاحب جاه ميگذاشتند . در هيچ ناصواب بر هيچكس خطا نميگرفتند ، از آنجا كه بشر را جايز الخطا ميدانستند و در قرب و بندگى و اطاعت همه را بر خويش برتر پذيرفته كه باطنشناس را فقط خدا ميديدند . از دستوراتشان اينكه زبان خود از مردم چنان بايد حفظ نمود كه مالدار مال خود حفظ مىكند و ايمان را بايد چنان پوشيده داشت كه دزد ، خويشتن را از پاسبان مستور ميدارد . از كلماتشان اينكه آسايش در گمنامى و صحت در بيگناهى و راحت در ترك آمال و آزادى در قطع اميد از مردم مىباشد . و همچنين اين عقيده كه عزت و شرف
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٢٩٧