زندگى براى اعانت مردم و آبرو و احترام براى گرهگشائى از كار درماندگان مىباشد .
بىادعا بودند چون خود را مدعى نميدانستند ، و پيش سلام بودند چون خويش را حقيرتر از دگران ميپنداشتند . به مضيف كسى نرفته بلكه به همان نان و پنير خود ضيافت ميدادند . عيادت بيماران ميكردند . نان خود خورده زحمت ديگران ميبردند . آشفتگىها را گرفته جمعيت داده ، غمها و پريشانىها را دريافته آسايش و سرور و نشاط ميبخشيدند .
رويشان مثل در سر ايشان گشوده و خاطرشان چون سفرهى بىرياى طعامشان به روى خودى و بيگانه گسترده ، وجودشان وقف عام كه هر دردمند ميتوانست بسويشان التجا آورد و هر گرفتار تمناى استخلاص و هر دردمند طلب درمان نمايد . و از كلماتشان اينها كه چون يكى شكايت از بيمارى و مرض مينمايد جوابش اين مىشود كه كدام كمال است كه نقصان نپذيرد و چون از مرگ عزيز سئوال ميكنند ميگويد اين چنان است كه كسى بر بالين طفل خستهء خود كه از زحمات و مشقات كار آسوده خفته است شيون و زارى نمايد ، و چون از تلف مال افسوس ميخورند ميگويد اين براى وقتى است كه بداند هنگام مرگ مال را همراه مينمايد و در آن جهان نيز بكارش ميآيد و چون چنين نيست و كم و زياد بايد گذاشت و گذشت چنين پندارد كه هنگام رحيل رسيده بايد دست از همه دار و ندار تهى گرداند . و چون از پيرى و بىمهرى اولاد و عيال شكوه ميكنند ميگويد امرى است طبيعى كه تا درخت بارآور و مفيد باشد بگردش برميآيند و چون خشك و از حيّز انتفاع خارج شود ، بريده هيمهاش كرده بسوزانند . و چون بر مقام از دست رفته غصه خورند ميگويد در اين باره بايد به تقدم امور انديشه رود كه اين خانه را پيش از اين كه صاحب بوده و پس از آن كرا ، همچنين هر مورد تعلق را كه جلوتر متعلق به چه شخص و پس از اين از آن چه كسى باشد ؟ تا مقام و منصب و حشمت و جاه و جلال كه جز قبائى عاريت نميباشد . و چون از نيستى و مرگ و فنا شكوه رود گويد ترسندگان از مرگ را چنان است كه گويند ايستادن آسودهتر از نشستن و نشستن راحتتر از خفتن مىباشد ، و چون دربارهء محبّان دنيا كه جان بر سر مال و منال مينهند سخن ميرود گويد مثل اينان مثل آن كسى است كه زرى داشته باشد و هنگام خفتن آن را به زير سر نهاده بخسبد كه معنى آن جز اين نباشد كه سر خود بفداى آن نهاده باشد كه دزد اول سر را بريده سپس زر برميدارد و در حل مشكلات و روآوردهاى ناگوار چون سخن كنند ميگويد مشكلات بر دو نوع مىباشد كه يا از توقعات و خواستها ، مانند خواستن وجود و تمناى
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 298
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٢٩٨