وصال و درخواست مال و مقام و امثال آن باشد كه با نخواستن و مشت بر تمنا و هوس زدن از ميان برداشته مىشود و يا از نزولات آسمانى و عوامل خارج از اختيار مىباشد كه بىاختيار را اختيار نميباشد . و همچنين چون روزى يكى شكوه از نداشتن فرزند مىكند ميگويد اگر بتواند ضمانت كند كه اگر به او فرزندى عطا شود آن فرزند در دنيا بآسايش و رفاه خواهد گذرانيد و چون فوت شود معذب به عذاب نميباشد او نيز به روى ضمانت رسيدن به فرزند مىكند . و از روشنبينى و نيكانديشى يكى از آنان كه « مجاز بر ذكر نامش نميباشم » و از شغل خياطت امر معاش مىكند .
اينكه چون كسى بطلب علم كيميا از او نظرخواهى مىكند ، ميگويد آيا خود ديده كه كسى مس در بوته ريخته طلا بيرون آورد ، و چون جواب ميشنود كه نديده اما بسيار شنيده است ميگويد پس با چند جملهى واهى عمر و مايه تلف كردن شرط عقل سليم نميباشد و ماكوى چرخ خود نشانش داده كه سه برابر وزنش به طلا ، پول بخاطرش داده ، كيميا يافتن ساختن اشياء مثل آن يعنى فرا گرفتن علوم چنين مىباشد . و چون دوستى از عمل دولتى و قرب سلطانى از او سئوال مىكند ؛ ميگويد : بدا شربتى كه بگلو بجهد و بدا غذائى كه در معده بماند و نگذرد و بدا تا زندهاى كه اسبش بسر درآيد و بدا راهى كه به بنبست منتهى گردد و بدا ارتفاعى كه به پرتگاه برسد و بداتنى كه دچار تب و بدا سكونت شهرى كه ناامن بوده باشد .
پس ، دستهاى پير و مرادها و قطب و مراد و دستگير و راهنماهائى از دسته اول كه همه چيز مريد ، حتى اختيار خواب و خوراك و توسل و توجه به خدا از او گرفته مشتى ترّهات به او داده ، در گمرهى و سرگشتگىاش افكنده ، اندكى مرشدهاى بىادعائى كه همه چيز داده بدون آن كه كمترين خواهش و تمنا از رجوعكننده داشته باشند ، و باز پير و مرادهاى دستهء اول كه چكيدهترين و فيلسوفانهترين سخنانشان كلمات كهنهى لاينحل سردرگمى در تعداد خدا كه يكى بوده ، ده و بيست نبوده و اين كه بنده را مختار يا مجبور خلق كرده ، اعمال نيك و بد افراد به خواست خدا و يا بخواست خودشان بوده و امثال اين كه شنونده را نه به كار معاش و نه به كار معاد آمده ، چون شتر عصّار عمرى در حصار بىخبرى و چشم مشاعر بستگى به دور خود چرخانده ، بدون آن كه قدمى از آن به جلو ، يا به عقب نهاده ، ره فكر مفيد بگيرد . و دستهى دوم طبيبان دردشناس و فرشتگان رحمتى كه بدون هيچگونه بزرگىنمائى و مزد و منت فرو
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٢٩٩