نشان درد و بازكنندهى عقدهى معضل بوده ، با هر جمله پريشانى را مجتمع و گمگشتهاى را هادى راه ميگشتند و از آنجا كه قصدشان جز قربت نبود ، نبود سخنى از ايشان كه نقش ضمير نگشته شنونده وسائل را سود به جوانب نداده بكام نشود ، از جمله خود اين راقم سطور كه چون به هيجان جوانى خود در منجلاب گير و دار ماديات نگريسته پناهنده شدم ، با يك بيت كه :
مكن كارى كه بر پا سنگت آيد * جهان با اين فراخى تنگت آيد
بسى درهاى راحت و معرفت برويم گشود كه يكى از آن جمله خوددارى از زيادهطلبى ، كه مايهء تمام تنگ شدن جهان براى آدميان مىباشد بود كه چه فراغتها و منافع از آن ديده نصيب دريافتم .
دنبالهى بازارها
بازار چهارسو كوچك
بازارى غربى شرقى نيز كه هنوز برجاست از چهارسو كوچك امتداد ميگرفت كه به مسجد سيد عزيز الله و چهارسو بزرگ ( در تلاقى بازار مسگرها و مسجد جامع ) و بعد از آن به ( چهار بازار ) و ( سه راه كوچه غريبان ) و ( سه راه بازار آهنگرها ) و از ( سه راه چهل تن ) گذشته به ( سه راه پالاندوزها ) و ( بازار سيد اسماعيل ) و ( ميدان كاهفروشها ) ميرسيد .
در اين بازار كاروانسراهاى بزرگ نيز بود كه در هر يك اهالى يك شهرستان و تجار و كسبه يك شغل جمع ميشدند امثال سراهاى ( قزوينىها و سراى خوانسارىها كه در اولى حبوبات و بار و بنشن و در دومى داروجات ايرانى و گزانگبين و گز خوانسارى و مثل آن به فروش ميرسيد . اين بازار با پيچ و خمها و دكاكين كم ارتفاع يك طبقه و سقف كوتاه و هندسهاى نامنظم به پيش رفته بود و طرز ساختمان بىتناسب آن مىرساند كه هر تكه و هر يكى دو ، چند طاق آن توسط مالكى ساخته شده ، وسيله خرده مالك بنا گرديده ، مانند بازار امين الملك و دالانگبرها صاحب واحدى نداشته است و تنها محل متناسب با اسلوب آن چهارسو بزرگ بود كه با معمارى بهتر ساخته شده ، سقفى عرقچينى بر بالاى آن استوار و