تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
جيب داشته محرومشان ننمايد ، زارع و كشاورز كه سهمشان از خشك و تر محصول خود منظور نموده ، تا آنجا كه در نشاندن درخت و افشاندن دانه ، جداى از مال خدا و مال رسول و مال آخوند و مال سيد و گدا و مستحق اصله‌ها و مشت‌هاى بذورى كه براى درويش نشانيده بيفشاند ، و هنوز به غير از دولتمندان و آبروداران و صاحبان مناصب و اسم و رسم كه حق درويش را مقدم بر تمام مخارج خود پذيرفته ، چه به غير آن شرف و حيثيتش بباد رفته ، پشت در خانه‌اش خيمه برافراشته ، كاه دود راه انداخته ، بوق بصدا درآورده ، بانگ و خروش و نفرين ( حق ذليلش بكن ) . ( حق به زمين گرمش بزن ) . ( حق خانمانش بباد بده ) برميآوردند و با ديگر جملات تكان دهنده ، مثل : حق ! خودش فنا - حق ! روزگارش سياه - حق ! دردش بىدوا - حق ! نصيبش مرگ مفاجا - حق ! خودش عليل - حق ! عزيزش ذليل - حق ! مالش دريغ - حق ! گردنش به تيغ - حق ! بچه‌هايش بىپدر - حق ! زن و بچه‌اش در بدر - حق فنا فى اللاه ، حق فنا فى اللاه و بدتر از اينها كه ذكر ساخته ، با جمع و چند و چند تن شدن و حلقه زدن بدور خرمن كاه دود و حق حق زدن زندگىاش سياه ميكردند ، و نه يك روز و دو روز و بلكه تا وقتى كامروا بشوند ، اضافه بر اين كه با هر روز معطلى طلب و ادعايشان زيادتر شده بطور تصاعدى بالا ميگرفت و در همه مدت توقف هم كه بايد خورد و خوراكشان از طرف صاحبخانه بنحو شايسته تأمين بشود ، در آن پرروئى و سماجت و بىپروائى كه حتى ميتوانستند سد راه عبور هر عبوركننده در هر قدرت و مقام نموده ، دهنه افسار و اسب شاه و وزير گرفته طلب حق بكنند ، و جهال و حمقا هم كه حق بجانب و پر به پرشان داده ، در اين نظر كه درويش ( گل مولا ) و غلام و مداح على بوده ، حرمتش واجب و نفسش در محروم نمودن ؛ ذلت و پريشانى ميآورد امتناع‌كننده را وادار به تسليم ميساختند ، تا آنجا كه گاهى با شتر و قاطر و الاغ و حمال بسراغ طلب خود آمده ، بهمانگونه كه براى دريافت خود بگونهء سادات در سر خرمن‌ها بسراغ روستائيان ميرفتند .

و اما فلسفه‌هاى خانقاهيان

اول تعاليم خود درويشى از وصول به حق ، در دروس ( شريعت ) و ( طريقت ) ، تا ( به حقيقت ) و ( جذبه ) و ( كشف و شهود ) و ( عين العين ) و ( حق العين ) و ( وصول ) برسند ، كه جداى از اين مقال بوده از شرحشان خوددارى مىشود ، تنها در اين عجيبه كه ظاهر نبود چه رمزى در آن