فراموشخانهها نهفته و چه سحرى در بيان گويندگان آن كتم شده بود كه در چند جلسه تازه وارد را جذب در حد خود گمكردگى و اعتكاف مينمود و بعضى را كه نه ادانى و عوام ، بلكه اعالى امثال زورمندان و سياستمداران و صاحبان مدارج عاليه سرسپار و مطيع فرمان ميشدند ! در بناى فلسفههائى از اين قرار ، كه يكى ارائهى جبر مطلق نموده ، بر اين عقيده كه خداوند خالق جميع اعمال از كفر و ايمان و اطاعت و عصيان بوده ، بىآن كه كسى را اجازهى دخالت بر غير آن داده باشد ، به اين دليل كه اگر جز اين ميبود قادر مطلق نميتوانست باشد . و ديگرى بخلاف آن كه خداوند را جز امر ازلى در كار بندگان نبوده بقيه امور به صورت آزمايش در اختيار بندگان گذارده شده . يكى را عقيده خلاف آن دو كه خداوند بندگان را در كارها ، نه مختار و نه مجبور مطلق قرار داده ، در حالى كه هم مختار و هم مجبور مقرر داشته ، چنانچه مرغ را يك پا بالا گرفتن اختيار و هر دو پا بالا گرفتن خارج از اختيار او مىباشد ، تا رابطه ميان خالق و مخلوق اتصال داشته باشد . آندگرى را جداى از اين هر سه كه اعمال خير را خواست خالق و امور شر را طينت مردم بداند ، بدليل آب و ظرف كه آب با همه پاكى در ظرف آلوده رنگ و طعم ميبازد . و آن يك را نظر بخلاف آن چهار كه بندگان در كوتاهى اعمال و سهلانگارى طاعات مؤاخذه نخواهند شد كه خارج از استطاعت تكليف ننموده ، و لابد كه استطاعتشان در بندگى يارى نداشته بوده . آندگرى را عقيده بر اين كه رزق و حيات معلوم و مقسوم مىباشد كه هيچيك به جد و جهد و كراهت و منع كم و زياد نميگردد ، بدليل آن كه هيچ موجود به دلخواه خود وجود و عدم نميپذيرد ، و صدها افكار و عقايد ضد و نقيض كه نه به كار نان و نه به كار جان آمده ، تنها آن كه سرى گرم و دلى مشغول داشته افيون به چرت رفتن و كشتن وقت و فكر درست و جلوگير هر گونه جديات و واقعيات بشود .
دراويش حقيقى
اما از آنجا كه عالم بدون حجت نبايد بوده ، هر نور را ظلمتى و هر ظلمت را نورى كنار مىزند ، در مقابلشان دراويش واقعى بىنظر و صوفيان صافى ضمير نيك سيرتى كه با پاكى روان و نزهت بيان و خدمت به رايگان چنان كه مأمور و مكلف شدهاند راهنمائى و عقدهگشائى ميكردند .
معدودى در سلك ديگران ، بدون هيچگونه كبكبه و ظاهرسازى و نام و نشان . بىتاج و