خاك و تعاريفشان هر تازه وارد را مشوق ورود . و سرسپارى به پير و مراد و شيخ آن مينمود و گنجنامهداران و تصورداران گنج و دفينه كه در خانقاههاى دستهء ماقبل سر تسليم و عبوديت به پير سپرده كه دريافتن و بدست آوردنشان مددشان دهند ! مخصوصا كه از كيمياگران ( بوته ) ى يكيشان طلا ميداد ! و از گنج و گنجنامهداران دسته دوم يكيشان به سياهبندى و دروغ نشانهى گنج و دفينهاش يافت شده بود ، بهمانگونه كه مفتولهاى طلاى دوانده در ساقههاى علوفههاى كيمياگران كه بنام ( اكسير ) در بوتهها سوزانده طلاهايشان ذوب شده ، هر از چندگاه از بوتهء يكى بيرون آمده به نظر ميرسيد !
دراويش هفت خط همه فنحريف و جامعهشناس كه هر كه را از رگ خواب او وارد شده مسحور ميساختند و حمقا و چشم عقل كورشدگانى كه جهانخواران و دزدان دريائى و زمينى اين سوى و آنسوى جهان را كه بخاطر مثقالى طلا خروارها خون جارى ميكنند . و علما و دانشمندان فيزيك و شيمى جهان را كه سر به فلك الافلاك علوم رسانيده نديده گرفته ، وسيلهى رند قبا پارهاى ميخواسته به روى دست ايشان بلند شده ناشناخته ، نايافتههاى ايشان بدست آورند !
بهر صورت روشن بود كه بدست آوردن چنان معلوماتى لازمهى شاگردى و رياضت و سرسپردگى به عالم آن بوده ، كه علم عالم آن هم دانش ماوراء طبيعه ، عالمش نام مراد و مرشد و درويش داشته ، ملهم به الهامات غيب بوده باشد ، و مسلم بود كه رياضات و اطاعات و زحمات فراگيريشان هم مطابق اهميتشان كه مبتدى و متعلم آن ميخواست كليد در گنجهاى عالم بدست آورد با شاگردى و رياضت علم سوزنزنى و وصله به زيرهى كفش چسباندن فرق مينمود ! رياضاتى بس شاق ، از ورد و ذكر و دعا و چلهنشينى و غير آن كه با آن ، هم استعداد شاگرد و هم قابليتش در رازدارى اسرار الاهى معلوم بشود و مقدمتا دستورات و تكاليف زير كه شاگرد و مريد بايد با آن امتحان بدهد .
اول اطاعت محض و تسليم بلاشرط به مراد بهر تكليف و فرمان كه او را به انجامش مكلف و صدور فرمان نمايد ، اگر چه شاقترين و منهى و مكروهترين امور ، مانند واگذارى هستى و متعلقات و دزدى و حيزى و بدتر از آن بوده باشد ، بهمانگونه كه خضر نبى در مقام استادى و مرادى موسى را تكليف به شكستن و غرق كشتىاى در لنگرگاهى و تخريب ديوار خانهء كسى و كشتن بىگناهى مىكند « 9 » ، و از پائينتر از آنها كه شمس تبريزى ملاى روم را
هامش
( 9 ) . در افسانههاى انبياست كه چون موسى از خضر طلب روشننمائى و ارشاد مىكند ، خضر شرط قبولى خود را پذيرش اطاعت از وى و لب فروبستن در كارهايش از چون و چرا مينمايد و موسى پذيرفته ، خضر به او دستور خراب كردن ديوار محصورهاى در جايى و شكستن كشتى و غرقش در جائى و قتل نوجوانى در جاى ديگر ميدهد كه چون به آخرين فرمان ميرسد موسى را ناخوش افتاده زبان نه به اعتراض و بلكه به سئوال ميگشايد كه خضر اول دلايل آن كه كشتى مال درماندهاى بوده اگر سوراخ نشده از كار نمىافتاده مهاجمى كه در راه بوده آن را مصادره ميكرد ، و محصوره از آن صغيرى بوده كه زير ديوار آن زر و ثروتى دفن شده اگر محصوره بود كسى آن را متصرف ميگرديد و دستور خراب كردنش به اين خاطر كه مخروبه و غير قابل استفاده مانده ، تا صغير كبير شده هنگام ساختن آن كه پىبردارى مىكند به دارائى خود برسد و كشتن نوجوان به اين جهت كه از او اولاد ناصالح به ثمر ميرسيد ، در حالى كه بجاى او خدا به والدينش فرزند صالح عطا نموده از او اخلاف صالح بوجود ميآيد و در پايان ميگويد قرار ما بر باز و گشادن و لب فروبستن بود و اكنون كه خلاف آن بظهور رسانيدى سدّ مرادى و مريدى شكسته ديگر مرا نخواهى ديد و با بيان ( هذا فراق بينى و بينك ) غايب مىشود .