در بيمارى چون به او ميگويند چرا حكيم نميرود ميگويد خود حكيم او را بيمار كرده است ، تغيير وضع داده به مطالب : ( بارها گفتهام و بار دگر ميگويم - كه من دلشده اين ره نه به خود ميپويم ) و مضامين جبر مطلق : ( رضا بداده بده وز جبين گره بگشا - كه بر من و تو در اختيار نگشاده است ) و از اين قبيل ميرسد معترف شده بر خود ميقبولاند كه اين كار نيز بىاختيار او صادر شده در درويشى چون و چرا نميباشد و شايد هم كه نفس درويشان صاحب نفس و سالكان راه حقيقت فريادرس او را به اين كار واداشته تا حدّ پايداريش را در مقام درويشى كه اصلى بيخودى و بىخويشتنى است ملاحظه بكنند . . . .
از اينرو چون در كارهاى خلاف شرعش به او ايراد ميكنند ميگويد اصل درويشى حاجت روائى از مردم است كه تا چه كس به چه چيز محتاج بوده باشد و نداشتن لا و نعم در كار خلق كه چه كس به چه كارى مشغول و چرا يكى چنين و يكى چنان رفتار مينمايد و لب فروبستن از فضولى در كار خدا كه چرا يكى را نمازگزار و يكى را شرابخوار خلق كرده است و بر درويش است كه براى حاجتمند به سجادهى نماز سجاده گسترده مهر نماز بگذارد و براى محتاج به شراب مى و ساغر و مينا و نقل و كباب مهيا نمايد ، و در آخر هم يكى دو ( از ما بهتران ) را هم جهت درماندههاى آخر شب فراهم كرده در آنجا سكنى ميدهد و قهوهخانهاش از معروفترين پاتوقها شده درويش تمام مىگردد ! اما زمانى به خود آمده متوجه مىشود كه يكصد و چند هزار تومان زمينه خالى فراهم ساخته تا سرحد از دست دادن كاسه كوزه ، استكان ، قورى سماورش ورشكست و رانده ماندهى دو طرف شده است !
هامش
برداشته مراجعت نمايد و چندان كه ابراهيم چشمش به فرزند افتاده احساس علاقه به او مىكند ديدگان فرو بسته ميگويد يك دل جاى دو محبت نميباشد و مهر خدا را اختيار مىكند همچنين دربارهاش اين روايت كه چون مادرش نزدش آمده او را سرزنش از رفتار كه چگونه بايد ترك جاه و جلال سلطنت نموده چنين گوشهء بىكسى قبول بكند ؟ ! سوزنى را كه در دست داشته با آن دريدگى جامه مرمت ميكرده به دريا افكنده صدا برميآورد كه سوزن مرا باز آوريد كه ماهيان دريا هر يك سوزنى بطرفش سر برميآورند كه ميگويد هيچك آنها از آن او نبوده سوزن خودش را ميخواهد كه يكى از آنان رفته سوزن خود او را ميآورد ، و رو بمادر نموده ميگويد ديدى كه سلطنت ما فوق آن برگزيدهام !