تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
بيش فراهم كرده اول بنام درويش و سپس به عنوان مرشد خطاب شده با زياد شدن مريدان كه سخنانش به خودش هم تأثير نهاده ، با اين نظرات كه : ( اين نان خوردن به ريش جنباندنش نمىارزد ، : نه لحاف و نه شپش ، و : اگر خدا بخواهد بدهد ، پشت كوه جماران هم ميدهد ) و امثال اينها دكان و بساط درويشى را جمع كرده مصمم مىشود آن را به همين صورت در گوشه‌ى خوش آب و هوائى از ( دربند ) بگسترد كه خدا روزى ده و ضامن آن مىباشد ، كه هم كاسبى است و هم هواى خنك تابستان و هم دورى از اجتماع و مردم بدكردار و بقيهء عمر را بآسودگى بگذراند و اگر هم كاسبىاش نگرفت چهار نفر بدورش جمع شده گذرانش را تأمين ميكنند مخصوصا در قانون مرادى و مريدى هم كه مرشد دور از دسترس و وصول ، اهميتش زيادتر از نزديك و سهل الوصول مىباشد ! با اين حساب دكان و زندگى را بهم ريخته گوشه‌ى دنجى در ( پس قلعه ) فراهم كرده رفقا و آشنايان را آدرس ميدهد و كار را با قهوه‌چىگرى چاى و ديزى و قليان به راه مياندازد ، اما طولى نميكشد كه هواى لطيف دربند مشتريان ناقانع را بر آن وا ميدارد كه كم كم چپق چرسى از درويش خواسته از او غزل و شعرى مطالبه نمايند و اندك اندك منقل و وافور و ظرف عرقى كه مجلس را بيارايند و ملايم ملايم پسرى كه با خود برده ، زنى را كه همراه كرده گوشه‌ى خلوت بخواهند و در همان ماه‌هاى اول درويش را با همه كبك صفتى كه عرق را به دست شاگرد بفروشد و جا را توسط شاگرد ديگر گسترده ، رختخواب را بدست كارگر ديگر پهن كند به ( لحاف‌كش ) ى ! بكشانند . درويش كه رنگ پول را ديده ديگر داغش را نميتوانست ببيند . كم كم لحن بيانش تغيير كرده سخنانش كه تا آنزمان از ( ميرداماد ) بود كه چون شبى دخترى به حجره‌اش ميرود و ميخواسته خود را از وسوسهء وى و شرّ نفس آسوده كند يك يك انگشتانش را در شعلهء شمع ميگيرد تا صبح شده آن فتنه را از خود دور مىكند و ( ابراهيم ادهم ) كه حتى در محبت فرزند پا از جادهء مهر خدا كنار نكشيده ميگويد يك دل جاى دو محبت نميباشد « 8 » و ( حسن بصرى ) كه
هامش
( 8 ) . گفته‌اند ابراهيم ادهم پادشاهى بوده بكام و به اقتدار كه ناگهان ترك آن نموده و روى از جهان و متعلقات آن گردانيده كنار دريائى بعبادت پروردگار وقت ميگذراند و چون هر كه آمده درخواست به بازگشت بسر سلطنت و خانمان از او ميكنند فايده نميدهد ، پسر تازه به شباب رسيده‌اى داشته كه آورده نشانش ميدهند ، شايد به مهر او دل از انزوا -