چه بسا كه خود وارث هم شوق و رغبتى به آن كار نشان نميداد اما مردم به اين عقيده كه پسر طبيب بايد طبيب بوده باشد و چنان ميپنداشتند كه تمام علم پدر به او به ارث رسيده است ، بطرفش كه هم صاحب اطلاعات دو جانبهى خود و پدر و هم داراى حوصله و تازه نفس مىباشد هجوم برده بجاى پدرش مينشانيدند و همين تشويق هم بود كه باعث دلگرمى او گرديده خواه ناخواه طبيب ميگرديد .
روى اين اصل بعضى اطبا تا بعد از خود مردم را در گمراهى و خويشتن را در مسئوليت وجدان نگذاشته باشند اگر فرزند ذكور داشتند لايقترينشان را و اگر نداشتند يكى از شاگردان و نوكرانشان را در زمان حيات آموزش داده آماده ميساختند ، و يكى را طرف مشورتش قرار ميدادند كه در دشوارىها از او استعانت بطلبد .
از كتابهائى كه حكيم سرخودها سر در آن ميكردند . ( زاد المسافرين ) ، ( طب يوسفى ) ، ( طب اكبر ) ، ( تحفهء حكيم مؤمن ) ، ( جنگ الادويه ) ، ( قرابادين ) ، ( خواص الادويه ) ، ( طب الرضا ) . . . بود و چنانچه شوق و عشقى در آن كار داشتند بعضى با همه سرخودى ، در اثر كوشش و كشش شبانهروزى و ممارست در اندك زمانى داراى چنان اطلاعاتى ميشدند كه گاهى كار را از مرحلهى طبابت گذرانده به اعجاز و كرامت رسانيده از مشاهير ميشدند و اگر بر گردنشان بار شده رغبت نداشتند با چند تشخيص و نسخهى عوضى و فرستادن به گور دورشان خلوت و فراموش ميشدند .
از داستانهاى اطباى موروثى قضيهء مزاحآميز زير بود ، كه طبيبى پسر را پيوسته توصيه به تحصيل علم و اطلاع خود مينمايد و پسر به بطالت گذرانده اعتنا نميكند ، تا طبيب بيمار شده ، حال خود دگرگون ميبيند و پسر را ببالين خوانده ، ميگويد ، چه به دلخواه ، چه به غير دلخواه ، مردم پس از من ترا بجاى من خواهند نشانيد و اينك كه كار بر اين روال مىباشد ، چه بهتر كه تو هم از موقعيت استفاده كرده خود را بپاى من برسانى و اكنون كه فرصتهاى گذشته را از دست نهادهاى لااقل اين راز را كه از اسرار شهرت و موفقيت من مىباشد امانت گرفته سرلوحهء كار داشته باش ، كه چون ببالين بيمارت ببرند ، اول به اطراف و جوانب او بنگر كه چه مأكول و مشروب نامساعد در اطرافش مىباشد كه لامحاله چيزى هم از آن به او خوراندهاند و همانرا ملاك بيمارى ، يا پس افتادنش بخوان و بدان كه همين غيبگوئى و تشخيص عجيب اعتقاد مردم را به تو زياد كرده سر زبانهايت خواهد انداخت و نانت در روغن خواهد بود و
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 275
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٢٧٥