ننموده بتوانند چند قرانى دريافت نمايند و بخور و نميرى بدست آورند ، يا همان را هم مشترى نسيه گذاشته يا گرو دوخت و دوز لباس بعد يا سرانهء « 103 » رخت آقازاده كه مجانى و بجاى چانهء مزد لباس خود او بدوزد نهاده ، بيچاره را در حسرت دورنماى همان چند قران بگذارد . « 104 »
بارى روزى اين شعر به گوش مصطفى يك قاز مىخورد كه : ( مردانه دوختيم كس از ما نميخريد - رو ، رو زنانه دوز كه مردانه ميخرند ) و به خود ميگويد هر كس كه اين شعر را گفته حتما خودش خياط بوده و اين حرف را به امتحان آورده است و دست و پاى كسب و كار بازار را جمع كرده ، دكانى در خيابان استانبول ميگيرد و زنانهدوزى راه مياندازد و تا سر سال چنان كارش بالا ميگيرد كه خانهء شخصى ميخرد و خودش هم ( مصطفى خان مبارك ) كه تابلووش را به آن نام مينويسد مىشود ، اما اين اشكال براى او باقى ميماند كه رفقاى قديمى هممسجدىاش آن كار يعنى زنانهدوزى را دون شأن يك مرد خداشناس اهل منبر و محراب مثل او خوانده ، پول آن را كه غالبا از طرف زنان بدكاره بدست ميآيد و بايد دستش ميان لنگ و پاچهء زنها كار كند حرام ميدانند و فكر آن ناراحتش مىكند .
چون كار بر او تنگ ميگردد و از هر طرف محاصره شده مورد طعن و لعن اطرافيان واقع مىشود ، او كه مزهى شغل تازه را چشيده ، آن كار ، هم برايش فال بوده ، هم تماشا ، هم اجرت صحيح دلخواه ميگرفته و هم كار كمتر ميكرده كه ده پيراهن كوتاه زنانه برايش به اندازهء يك قبا سه چاكى مردانه زحمت نداشته ، چندين برابر آن را هم مزد ميگرفته و هم به رشوه كه برايشان ( فرم تازه ، مد جديد ) بدوزد عشق و تمنائى هم تحويلش ميدادهاند نميتوانسته از آن دست بكشد شبى از شبهاى روضهاش منبرىاش را ندا داده جريان رفقا را برايش بازگو كرده متوسل به او مىشود و او با قول مساعد بمنبر رفته ، از جريان معاويه كه
هامش
( 103 ) . رسم بود در مقابل مزد هر دست لباس بزرگ يك دست هم بلاعوض براى بچه صاحب لباس بدوزند . همچنين در سلمانى كه سر بچه مشترى را هم بىمزد روى اصلاح مشترى بتراشند ، تا حمام و پينهدوزى كه از آن بچهها سرانهى بزرگترها به حساب ميآمد .
( 104 ) . چنانچه در گفتگوى سلمانى آرمناك گذشت براى كار بچهها چه سلمانى و چه حمام و چه خياطى و پينهدوزى مزدى معلوم نميشد و سرانهء كار پدر و مادر به حساب ميآمد ، يعنى اگر كسى قبائى به خياط داده بود از حقوق خود ميدانست كه دوخت قبائى مجانى را هم براى پسر خود بخواهد .