بدذات مباش بدگمان باش * از فتنهى خلق در امان باش
بازار خياطها
بازارى بود شرقى غربى در جنوب امامزاده زيد كه خياطهاى بازارىدوز در آن سكنا داشته ، بازارى خلوت ساكت و تميز ، با دكاكين دو طرف و طاق بازارى مانند ديگر طاق بازارها ، اما يكسان و خوشبنا و يكنواخت از موقوفات امامزاده ، و معلوم نشد به چه خاطر دكاكين قسمت شمالى آن در زمان محمدرضاشاه با طاق بازارش تخريب و معبرى بىلطف نچسب شير بىيال و دم و اشكمش ساختند . كه نه به بازار و نه به خيابان و نه به معبر عام و بازارچه ماند و تنها دكاكين جنوبىاش باقى ماند كه با راندن خياطها فرشفروشها در آن مستقر گرديدند .
از اين بازار يكى از خياطى در آن بنام ( مصطفى يك قاز ) و يكى از قهوهخانهء آن بنام ( قهوهخانهء پستخانه ) كه در ابتدا از خياط آن حرف مىزنيم . خياطى چيرهدست كه هم در بازارىدوزى و هم در شخصىدوزى سرآمد بود و لقب ( يك قاز ) او هم از جهت آنكه بر سر آبرو و بىآبروئى حساسيت پيدا كرده هر گفتگوئى با مشترى برايش بهانهاى ميشد تا به خود دشنام داده بگويد : « اينقدر بخيهء هزار تا يك قاز « 102 » بزن تا جانت بدر آيد و بگو ميخواهم نان آبرومند بخورم » و شعرى هم در قدح و معايب خياطى ميخواند :
هر كه كار او بُوَد دوزندگى * مردنش بهتر بود از زندگى
آنكه تُنددَس بود نان شب نداشت * آنكه كُنددَس بود مرد از گشنگى
كه واقع هم بهمينگونه بود وضع شغل خياطى كه بايد روزها ، بقول خودشان ، سوزن بتخم چشمشان بزنند ، تا قبا لبادهاى را از دست درآورده ، با هزار كوچكى و تملق بتن مشترى بپوشانند و دلشان كف دستشان باشد كه ايراد و اشكالى نتراشيده كارشان را از سر و دوباره
هامش
( 102 ) . يك هشتادم قران ، يك چهارم شاهى . هر يك قران ( ريال ) به بيست شاهى كه هر شاهى پنجاه دينار بود تقسيم ميشد كه هر شاهى باز دو نيم شاهى يعنى دو ( يك پولى ) بود كه هر يك پولى دو سكهى مسى ( قاز ) ى و هر قاز به دو ( نيم قاز ) تشكيل پول خرد ، يعنى پشيز را ميداد .