پس از او دو سه قابلمهپزى ديگر در چهار راه حسن آباد و سرچشمه و بازار عباس آباد كه مشتريانى مخصوص بخودشان داشتند .
فتنهء ديزى و قابلمه
دو نفر شريك اوائل بازار بزازها دكان داشتند كه يكيشان در نصف آن حكاكى و يكيشان در نصف ديگرش عقيقتراشى مينمود ، اما همه روزه موقع ناهار بر سر ديزى علينقى و قابلمهى سبزه ميدان ( يكى به دو ) شان ميشد كه طرفدار قابلمهء سبزه ميدان آن را سالمتر ميدانست كه گوشت و دنبه و نخود و محتوياتش معلوم بوده ، هيچگونه زيان و مضرتى نياورده سلامت مىباشد ، در حالى كه ديزى علينقى چربى و پيه و روده ، همهاش صفرا بلغم شده آدم را ناخوش مىكند و دوستدار ديزى علينقى نظر داشت كه البته نان و آب جوش « كه غرضش بىرمقى قابلمه بود » كجاى دنيا ضرر داشته كه قابلمهى سبزه ميدان داشته باشد و اين از خاصيت روغن و چربى و دنبه است كه آدم را سنگين نمايد و اين مرافعهاى بود كه هر روز آنها را مشغول مينمود تا آنجا كه بارها هم بر سر آن كارشان به منازعه و زد و خورد و دشنام و ناسزا كشيده نزديك به جدا شدن از هم ميشدند .
همين گفتگوها باعث شده بود تا همسايهء بغليشان را بطمع انداخته وسوسه كند تا دكان را از چنگشان بيرون آورد و تا پانزده هزار تومان هم سرقفلى آن را خريده بود و نداده بودند ، تا روزى كه بينشان حرف بر سر ديزى و قابلمه بالا ميگيرد و دشنام غليظ زن و بچه ميانشان رد و بدل مىشود كه اگر از هم جدا نشده دكان را نفروشند و در اينوقت خريدار با يك دستمال يزدى بزرگ پر اسكناس وارد شده ميگويد صلوات بفرستند و آمده تا كارشان را تمام بكند و با بيان خيرخواهانهاى كه اين بغچه پول ناشمار را كه خودش هم نميداند چقدر است و در آن گذشت زياد كرده است آورده يك طرف و نفروختنشان را يك طرف ميگذارد هر كدام را ميخواهند قبول بكنند . حكاك و عقيقتراش كه تا آن وقت هرچه شنيده بود حرف ده هزار و پانزده هزار تومان شنيده خودش را نديده بودهاند ، چشمشان كه به بغچه اسكناس مىافتد به گمان آنكه از مظنه سابق زيادتر مىباشد قبولى خود اعلام و كاغذ واگذارى دكان نوشته و امضا شده به گواهى چند نفر ممهور مىشود و اسباب و اثاثيه خود را كه از عقيقتراش ، چرخ كوچكى از دو سه تكه چوب و از حكاك ( مشته قيرى ) اى با گيره دستى و چند دانه قلم بوده با