حكومتش موجب بقا و راحت و امنيت و رضاى خاطر و خشنودى دل و آسودگى خيال و پناهگاه بىپناهى و از ميان رفتنش باعث زوال راحت و محو فرهنگ و تمدن و قوميت و مليت معلوم شده بود .
شعراى خودساخته
صنعت شعر و شاعرى نيز كلاسيك و اصولى نبود كه اكثر شعراى عصر استاد سرخود بودند و سرايندگى و شاعرى را پيش خود يا در قهوهخانه و مجالس شعرخوانى و سخنورى ميآموختند و تنها لازمهء كار ذوق اوليه بود كه آن را داشته با دنبالگيرى او را تقويت بكنند ، لذا از هر طبقه و صنف شاعرانى وجود داشتند كه غالبا هم اشعار متين دلنشين ميگفتند و بىسوادانى كه شعرهاى خود را در قهوهخانهها سرانداخته صله و جايزه ميبردند كه از آن جمله بود شاطر عباس صبوحى شاطر سنگكى كه اصلا سواد نداشت و خط و ربط نميدانست ، اما اشعارى ميسرود كه شعراى نامى در بعضى غزليات و ابيات آن انگشت به دهان ميماندند ، چنانچه غزل زير كه از زمان خاقانى تا عهد او كسى كلمهء ( چرخشت ) « 58 » را به اين زيبائى حتى خود خاقانى بدين رعنائى در شعر نياورده بود :
بر سر مژگان يار من مزن انگشت * كادم عاقل به نيشتر نزند مشت
پشت مرا گر غمت شكست عجب نيست * بار فراق تو كوه را شكند پشت . . .
مغبچگان پاى از نشاط بكوبيد * دختر رز ميرود بحجلهء ( چرخشت ) !
نمونهء غزلى ديگر :
آسمان گر ز گريبان قمر آورده برون * از گريبان تو خورشيد سرآورده برون
به تماشاى خط و خال و رخ چون قمرت * دلم از روزنهء ديده سرآورده برون
گندم خال تو اى حور بهشتى طلعت * به خدا از همه عالم پدر آورده برون
منكر مُعجز شق القمرِ ختم رسُل * ابرويت معجز شق القمر آورده برون
كه در چگونگى سرايندگى او ميگفتند زيبا پسرى را دل در گرو داشته كه دل آرام هر روز بدكانش براى گرفتن نان ميآمده و چون ديدهاش بجمال پسر آشنا ميشده طبعش غليان
هامش
( 58 ) . خم مى ، خمرهاى كه در آن شراب مياندازند .