هركه پروردش - اژدهائى شد و فرو بردش ، كمتر ظلم ميكرد يا معتدلتر ظلم ميكرد و مظلوم چون شعر ميدانست وقتى توسرى مىخورد و زورش نميرسد ، با همين شنيدن و گفتن : ارّه بر فرقم نهاد و گفت چونى گفتمش - بر سر اولاد آدم هرچه آيد بگذرد ، يا با : چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند ، رنجش سبكتر و دردش آسانتر ميگرديد و مالدار چون شعر ميدانست كه :
اگر فقير بزارى طلب كند چيزى - بده و گرنه ستمگر به زور بستاند ، گاهى دستگيرى فقير ميكرد ، و فقير اگر گرسنگى مىخورد و حسرت ميكشيد : شب سمور گذشت و لب تنور گذشت ، ميتوانست آلام بخشش گردد . و بد آورده و گرفتار چون گوشش با : دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نگشت - دائما يكسان نماند حال دوران غم مخور . آشنا بود ، صبور و متحمل ميگرديد ، همچنين در برخوردهاى با ناملايمان و دورنگى و دوروئى اطرافيان كه ميخواست از كوزه بدر رود ، سرمشق زمان كودكيش كه :
دوست نبايد ز دوست در گله باشد * مرد نبايد كه تنگ حوصله باشد
آرامش ميساخت و اگر تنگ روزى و گنجشك روزى بود و بهر در ميزد فرجى برايش پيدا نميشد و جز از ( شكم تله ) « 56 » اى برايش نميرسيد :
كس نتواند گرفت دامن دولت به زور * كوشش بيفايداست وسمه بر ابروى كور
و يا :
خون ميخورم وليك نه جاى شكايت است * روزى ما ز خوان كرم اين نواله بود
سرجايش نشانيده تلخى ناكامى را از او زدوده قانعش ميكرد ، الى آخر كه همه مشكلات زندگيش با همين شعر حل و فصل و تصفيه و تسويه ميگرديد و همين شعر بود كه مانند حشيش و ترياك نشئهء جانشان بود و اگر دنيا را آب برده بود ، آنها را خواب برده بود ، لبى داشتند و هزار خنده ، برهنه خوشحالانى كه ( با تن برهنه آتشبازى ) ميكردند و همه و همه چيز را چه زشت و چه زيبا مسخره دانسته ، قهقههى نوشخند از پردههاى نافشان برميآمد و چهچههى مستانهوار ميزدند و سنگباران حوادث كه تا ديده بودند بر سرشان باريده بود از پايشان نينداخته ، جز ( پشمش بدان ) « 57 » كسى از آنها نميشنيد ، و همين شعر هم بود كه
هامش
( 56 ) . شكم تله : بخور و نمير .
( 57 ) . بىخيالش باش .