يافته از او ابياتى ميتراويده است كه همچنان بى خود و بىاراده كه خمير بپارو افكنده به پهن كردن و به تنور بردن بوده است از زبانش جارى ميشده كه يادداشت ميكردهاند و آنگاه در فراغت به رفع نواقص و حك و اصلاحش ميپرداخته است .
همچنين افراد بيشمار ديگر از قصاب و كفاش و عطار و بقال و غيره كه دست در شعر داشته جزوهها و كتابها تمام ميكردند و اشعارشان كه در روزنامهها و هفتهنامهها چاپ ميگرديد ، از جمله خليفه رضاى كفاش كه در هفتهاى يكى دو ستون هفتهنامهء ادبى توفيق به اشعار او اختصاص داشت ، و خلاصه لفظ و بيان و حرف و شوخى و جدى و مزاح و آواز و شاهد و بينه و حرف و حديث و زمزمهى مردم شعر بود و شعر كه انيس و حليشان بود ، چنانچه عدهاى از مردم بودند كه حفظ داشتن ديوان حافظ را جزء يمن و شگونها ميدانستند و از آن جمله پيرمردى بود كه هر شب ساعت معينى از چهار راه مخبر الدوله كه محل كارش بود عبا را بسر كشيده به طرف خانهاش كه پائين مسجد جامع بود ميرفت و بىخبر از عالم و مافيها با خود اشعار حافظ را خوانده راه ميسپرد و آنها كه نيتى داشتند سر راهش ايستاده از گفتههاى او كه از جلوشان از زبانش جارى ميگرديد تفأل ميزدند و بعد از قرآن در هر خانه كتاب حافظ بود كه از داشتنىهاى واجب بشمار ميآمد و بعد از آن گلستان سعدى كه هر سواددار را الزام بود كه مجلدى از آن را داشته سرلوحه زندگى نمايد ، از آنجا كه از معتقدات نزديك به يقينشان بود كه تنها كتابى كه راهنماى زندگى دنيا و سعادت آخرت هر كس مىباشد گلستان سعدى مىباشد .
اين داستان نيز منتسب بشاطر عباس صبوحى مىباشد كه از جهت لطف جريان و نكتهء توجهانگيز آن مطلب مربوط بشعر را با آن حسن ختام مىدهم :
ميگفتند در يكى از روزهاى سرد زمستان كه شاطر عباس پشت پاروى نانپزى پاى تنور بوده مرد جلنبرىاى وارد دكان شده خطاب به او ميگويد : شاطر آقا سنهد مردىوار ؟ « تو مردانگى دارى ، يا پيش تو مردانگى پيدا مىشود » و شاطر عباس جواب ميدهد دارم حرفت را بزن . ميگويد پس گنه با يك نصف نان منه مهمانى ميكنى كه از گرسنگى و سرما مرده ميرىدارى ميشى . شاطر عباس به بالاى تنورش « 59 » روانه كرده يك نان و يك سير پنير برايش
هامش
( 59 ) . تنورهاى سنگكى را پشتبامى مانند بام اطاق بود كه زمستانها در آن حمامىها لنگ خشك ميكردند و سرمازدهها را به آنجا ميكشيدند و جاى خواب راحتى كه بدون بالاپوش بيكارهها در آن استراحت ميكردند .