تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
و اظهار ناراحتىهايشان مانند : خير نبينى حمومى فرش قاليچه‌م رو بردن ، فرش قاليچه‌م جهنم ، طاس و دولوچه‌م را بردن ، الى مباركباد عروسى و تعزيهء مرگ و مراثى پيشوايانشان همه و همه را از زبان شعر شنيده ، گوشت و پوستشان از شعر ريشه گرفته بود ؟ ! چه كسى ميتوانست در مسائل و مصائب نزديكتر از شعر برايشان باشد كه بىهيچ زحمت و منت كمكشان كرده ، ياريشان داده ، حكيم دردها و مرهم زخم‌ها و مسكن آلامشان باشد ، و چه كسى دستگيرتر از شعر برايشان بود كه زمزمه يك بيت آن كوههاى غمشان را كاهى كرده آن را نيز بباد داده راحتشان سازد . آنهمه ظلم و ستم مستمر را به كه پناه ميبردند و فقر و درماندگى و بىپولى و بيكارى را از كه استمداد ميجستند و بيمارى و شكست و محروميت و احتياج را از كه طلب يارى ميكردند و جز به شعر به كه ميتوانستند بآن‌رو بياورند ؟ ! اگر دچار جور خلق و قهر طبيعت ميشدند كدام ملجأ بود كه بتوانند از او استمداد بخواهند ، بجز حرف شعر كه زمزمه‌اش كنند ، مانند :
در كف شير نر خونخواره‌اى * غير تسليم و رضا كو چاره‌اى
و با آن خود آسوده بكنند و يا اگر غم و ناشادىاى داشتند چه چيز جز اينكه بگويند :
اين كهن باغ كه گل پهلوى خار است در او * نيست يك دل كه نه زان باغ فكار است در او بهر عبرت بكشا ناف زمين چون نافه * خط مشكين بتان بين كه غبار است در او
و با آن همه رد و شريك غم يافته تسليشان باشد ؟ و همينطور در هر زمينه مثلا بىوفائى دوست و همدم و هرچه مثلا او كه بگويند :
معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا * زين هر دو نام ماند چو سيمرغ و كيميا
و آن را حكم كلى و طبيعت ساريه معلوم نموده شكوه و گله كوتاه و خود قانع نموده بدان رضا بدهند و در ناگوارىها كه جز حرف :
رضا به داده بده و ز جبين گره بگشا * كه بر من و تو در اختيار نگشاد است
چه كسى ميتوانست او را آرام بكند و در عدم توفيق‌ها ، جز سخن تجربه شده‌ى :
به جد و جهد چو كارى نميرود از پيش * بكردگار رها كرده به مصالح خويش
چه سخن و همنشين قادر بود دل نامراد از خود رميده شده را سر جاى خود نشانيده متوجه و ملتجى به كارساز حقيقى نموده آسوده بكند ، و در عشق و تب اشتياق :