خود آبرودارى و از قهوهچى تشويق ميكردند و براى سخنوران كه از طرف قهوهچى و مريدان به نوائى رسيده صاحب كفش و كلاه و قبا و عبائى و بسا اوقات طاقشالهائى شده نونوار ميگشتند ، و بالاتر از اينها افتخار معنوى آن كه به شهرت و عزت و آبرو رسيده ، در ميان جامعه سرفراز ميگرديدند ، اضافه بر دريافت بارك اللّه آفرينهائى كه طبع خودخواه بشر را ارضا مىكند و براى حاضران و مستمعان كسب اطلاعات عمومى كه در هر شب سخنورى چه مطالب ندانسته كه دانسته چه مسائل قابل اعتنائى كه دستگيرشان ميشد .
مطالبى دربارهء شعر
اين رغبت مردم به شعر كه پينهدوز و نانوايشان را تا به پايهء سخنورى ارتقاء داده ، مهرش همانند شير مادر در خونشان عجين شده ، عالى و دانى و خرد و كلان بدان مترنم بوده علاقه نشان ميدادند نه بخاطر آن بود كه با آن وقتى گذرانده عيش و طرب تكميل بكنند ، بلكه به آن خاطر كه شعر ملجأ درماندگىها و پناهگاه بىپناهىها و طبيب دردها و معالج ابتلاها و فرونشانندهء عقدهها و خاموشكنندهى اشتعالهايشان بوده ميتوانست با زبان ملكوتى و قدرت رحمانى خود به كمكشان شتافته ، اگر به بلاى ستمگرى مبتلا شده تسلىبخش و اگر به نامرادىاى گرفتار گرديده سنگ صبور و اگر به مصيبتى دچار شده تسلىدهنده و در دردهاى بىدرمان و گرفتارىهاى چارهناپذير و مشكلات دامنگير و پريشان حالىهاى دور از تدبير چون مادرى مهربان و پدرى نرمزبان و دوستى آرام جان و دست غيبى چارهساز ، حلّال مشكلات و مسكّن آلامشان باشد .
چگونه شعر ميتوانست از جانشان جدا بوده ، در عروقشان ريشه ندوانيده باشد كه از لالائى مادر كه ميگفته : لالالاى لاى گُلم باشى بمونى همدمم باشى . . . . با شكوه شكايتهاى او : لالاى لاى لاى گل پونه بابات رفته زن بستونه . . . تا تعليمات و پندآموزىهايشان مثل :
گدا اومد در خونه ، فحشش دادم بدش اومد نونش دادم خوشش اومد ، تا سرگرمىها و بازىها و مطالب معموليشان مثل : اتل مَتَل توتوله گاو حسن چه جور نه شير داره نه پستون ،