ديشب اندر محله غوغا بود * كه يكى بيخ كوچه تنها بود
دسته دسته سويش ذكر بر دست * چون بديدم حسين بابا بود
و حاج حسين بابا جواب ميدهد :
با پيامى ز نزد رب جليل * روزى آمد فرود و جبرائيل
گفت تا هست آسمان و زمين * . . . بر . . . ون مرشد اسماعيل
مرشد اسماعيل :
امشب دل من ميل مربا كرده * انگشت انگشت ميل حلوا كرده
كردم چو تجسسِ خيالش ديدم * عن خور هوس حسين بابا كرده
حسين بابا :
از واقعهاى ترا خبر خواهم كرد * وانرا به دو حرف مختصر خواهم كرد
هر بچه ترا بُوَد ز رو خواهم . . . * هر زن كه بباشدت . . . خواهم كرد
كه يكباره ميان حاميان مرشد اسماعيل كه چرا بايد حسين بابا در ميان پانصد نفر جمعيت اسم زن و بچه بياورد و طرفداران حسين بابا كه ميخواست مرشد اسماعيل جلو زبانش را بگيرد تا تودهنى نخورد برخورد مىشود و غلغله شده غوغاها برخاسته ، رگهاى گردنها به تعصب زمخت و صداها به دشنام به يكدگر كلفت گرديده ، كه اگر پيشبينى صاحب قهوهخانه نبوده ، بزرگترهاى دو محله را دعوت ننموده ، دخالت و از طرفشان امر به سكوت و اختتام سخنورى نشده بود قهوهخانه به صحنه جنگ تبديل و منجر به اتفاقات پيشبينى نشده ميگرديد ؛ بهمانگونه كه در سخنورىهاى پايين شهر اتفاق ميافتاد و سخنورىاى كه بايد بيش از چهل شب طول بكشد شب هفتم يا هشتم تعطيل مىشود .
بارى چنانچه ذكرش در ابتدا گذشت از شروع سخنورى تا هنگاميكه سخنورى سخت مغلوب و بىآبرو نميگرديد كلمات زننده بميان نميآمد ، مخصوصا در قهوهخانههاى بالاى شهر و اين مجلسى بود كه شيرينترين اشعار و عاليترين مطالب در آن مبادله ميگرديد ، مگر بعضى قهوهخانههاى پائين شهر مثل صابونپزخانه و گذر حاج غلامعلى و سر قبر آقا كه بمناسبت روحيهء بىادب مردم آن زيادتر اشعار هزل و هجو دادوستد مىشد و مرشد اسماعيل هم يكى از همان سخنوران پائين شهر بود كه پشت حريفان متعدد را با دريدگى و همينگونه هجويات به خاك رسانيده ، تا آن شب كسى بر وى تفوق نگرفته بود و اين برخورد با حاج