تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
نخورده باشد ، براى شما كه سرت توى اين حسابها مىباشد اينكه چيزى نبود نتوانستى جواب بدهى ، دومش اينست :
بر بوق من ارميل نشستن كردى * ديديش اگر خفته تو برخاسته گير
كه خنده و دست زدن و بارك اللّه بارك اللّه طرفداران حاج حسين بابا قهوه‌خانه را از جا برميدارد و روح مجلس عوض شده معلوم مىكند كار سخنورى امشب به جاهاى باريك بايد كشيده شود و هر دو دسته از مريدان حسين بابا و مرشد اسماعيل خود را براى واقعه‌اى آماده ميكنند . حسين بابا : بسيار خوب :
چو واماندى اى مرشد اندر سخن * ز تن پيرهن را برايم بكن بدست مبارك باينجا بيار * بتشريف در خدمت ما گذار از آنرو ترا پيرهن از من است * كه هر تن نه لايق به پيراهن است همى پيرهن خلعت آدم است * نه آن را كه از جانور هم كم است بگشتى همه كوه و دشت و دمن * يكى گرگ ديدى تو با پيرهن ؟ !
كه به اين ترتيب پيراهن و بدنبال آن كفش و شلوار مرشد اسماعيل سردم‌دار كه اين كم سابقه‌ترين حالتى بوده كه سردم‌دار برهنه‌ى حريف پاسردمى شده باشد ، به گرو حاج حسين بابا درميآيد و او را با اين اشعار كه قاعدهء كار بوده ، وقتى سردم‌دار لخت پا سردمى شود بايد سردم را بحريف بسپارد پائين كشيده ، خود جانشين او مىشود :
بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى * خون خورى گر طلب روزى ننهاده كنى تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد بگزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى
و چون او را پائين كشيده ، خودش صاحب سردم مىشود ، اين اشعار را به تسلا و هجو او قرائت مىكند :
شيخ ميگفت سگ هرزه اطاعت نكند * بهرش اول مگر انديشه‌ى قلاده كنى فلك انداخته را غصّه ز بىدانشى است * خود بيفتى همه گر فِكرَت افتاده كنى امشب از رو برَمَت گرچه ز سختى رورا * سنگ پايش بكُنى يا كه ز سنباده كنى
در اينجا نوبت بمرشد اسماعيل ميرسيد كه رشته‌ى سخن را بدست گرفته آبروى خود را از رهن حاج حسين بابا بيرون آورد و آن را با اين شعر هجو كه از او بوده شروع مىكند :