تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
و اين نيست جز آنكه اگر كسى را خوبى گفتى و بدى جواب داد و متين آوردى و قبيحى گفت و از بزرگتر و پير و استاد و معلم حيا نكرد اين نيست كه بقول آن شاعر رگ چشمش را فشار آورده پاره كرده‌اند و مقصر هم نميباشد ! كه چون مجلس را سكوتى بهت قرين آلوده به تحسين فرا ميگيرد ، اضافه مىكند و اما در اينجا هم مقصر خود من ميباشم كه با هر بىادب بدرگى بايد دهن بدهن بگذارم ، در حالى كه اين سه بيت شعر نيز همواره مطمح نظرم بوده از آن پيروى داشته دستورم بوده است :
در جهان ده چيز دشوار است پيش آگهان * كز تصور كردن آن مىشود دل بىحضور ناز عاشق ، زُهد فاسق ، بذل ممسك ، هزل رذل * عشوه‌ى محبوب بدشكل و نظر بازىِ كور صوتِ لحن بىاصولان ، بحث علم ابلهان * ميهمانى بتقليد و گدائى به زور
در اين صورت باز هم اشكالى ندارد ، اگر مرشد اسماعيل با اين لاطائلات بخواهد سخنورى كند ، ناچار لخت شده وارد ميدان ميشوم كه گفته‌اند در شهر يك چشمىها بايد آدم يك چشم خود را هم بگذارد و انسان با يك دفعه دادن حيز نميشود ، اكنون مرشد ! بيار آنچه دارى زمردى و زور ! ببينم چند مرده حلاج ميباشى ؟ كه در اينوقت يكنفر از حاميان مرشد اسماعيل بصدا درآمده ميگويد : مرشد سخنورى لنترانى گفتن ندارد ، سخنور هرچه بدهنش از زشت و زيبا آمد بايد جواب بدهد و سخنورى هم كه طاقت شنيدن جواب ندارد بايد پشت دخل كاسبيش بنشيند كه عده‌اى هم با او همداستان شده ، حاج حسين بابا تسليم مىشود . بايد گفت كه اين سخنورها حقوق و مواجبى از جائى نداشتند و هر يك كسب و كارى داشته از كاسبى ارتزاق ميكردند و اين از امور ذوقيشان بود ، چنانچه در سخنورى هم به همان نام كاسبى مثلا عبد الله پينه‌دوز و شاطر ممدلى و غلامعلى بندكش و مثل آن كه پيشه و هنرشان بود شناخته ميشدند . حاج حسين بابا : خيلى خوب حالا كه سخنورى بعقيده‌ى تازه درآمده‌ها و دست پرورده‌هاى مرشد اسماعيل يعنى درىورى ، ما هم همرنگ آنها شده همانرا دنبال ميكنيم و اينك شعرى است كه با همان قافيه جواب ميطلبم :
ماهروئى هست مهمانم شرابم ده ز لطف * زان شرابم ده كه پَنجَه بار بيشم داده‌اى از شراب خاص خودگر آن پسر . . . . . . شد * آنچنان دان كان . . . . از خاص خويشم داده‌اى