حاج حسين بابا ميگويد :
بهبه ! حظ كردم از اين جواب سخنورى ! واقعا ارشاد كردى مرشد ! شعرى از اين آبرومندتر نداشتى بخوانى ؟ !
مرشد اسماعيل :
مگر شعر خودت كه خواندى : مست بودم اگر گهى خوردم - گه فراوان خورند مستانا ، بهتر از اين بود ؟ جواب منهم به خمس همان شعر بود ، حالا رجب ما را پاسخ دارى بخوانى يا خودمان جواب بدهيم ؟
حاج حسين بابا كه بر خلاف مرشد اسماعيل سخنورى وزين بود ميگويد حقيقتش را بخواهيد چند تا رجب دارم اما از بزرگترهاى مجلس خجالت ميكشم .
مرشد اسماعيل :
بگو بلد نيستم خلاصم بكن ، چرا از اين شاخه به آن شاخه ميپرى .
حاج حسين بابا :
حالا كه اينطور است پس با اجازهء بزرگتران و سروران مجلس ، يك رجب جواب رجبت كه لايق اهل مجلس باشد و يك رجب هم باز با اجازه بزرگترهاى مجلس كه همشأن خودت باشد پاسخ مىدهم و با اين بيت رجب اول را ميخواند :
العجب ثم العجب ، بين الجمادى و رجب * كز آفت آشوب آن ارض و سما در تاب و تب ؛
و اين هم رجبى كه قول دادم تقديم خودت بكنم :
تا در عقبت نشست انگشت رجب * هشتى دو سه اشرفى تو در مشت رجب
ميگفت چنان كه ذوقِ پيشش دارى * ميلت نكشيده است بر پشت رجب
كه خنده شديد حضار بلند مىشود و در ميان غيظ و برافروختگى مرشد اسماعيل حاج حسين بابا ميگويد :
اكنون كه مجلس از حالت ادب و احترام خارج شده ، شعرى را شاعرى از قول حكما درباره آنكه چگونه بعضى تا حد بىنهايت دريده ميشوند ميخوانم تا ببينم بعد چه مىشود :
حكيمان جهان گويند يك رگ * رهش مىباشد از . . . سوى ديده
در آن رگ باشد آب چشم مردم * چو در . . . بردى آن رگ شد دريده
كسى را گر نباشد آب در چشم * يقين ميدان كه آن رگ شد بريده