نكنم ! نخير ! اين دومى را هم كه درخواست ميكنم مال چند صد سال پيش از شاعرى ديگر غير اولى مىباشد كه جناب مرشد يا وقت و سوادشان يارى نكرده سر در هر كتاب و ديوان فرو ببرند ، يا آنهائى كه بايد اين شعرها را از كتابها جمع كرده برايشان بياورند ، حقوقشان نرسيده كوتاهى كردهاند ! كه جمعى از طرفدارانش خنديده ، حاميان مرشد اسماعيل سبيل و لب بدندان ميجوند و خودش اينطور ادامه ميدهد :
همشيره ! ، خرج ماتم بابا از آن تو * صبر از من و تردد و غوغا از آن تو
آن قاطر چموش لگدزن از آن من * آن گربهى معومعو كن زيبا از آن تو
يكهفته خرج مطرب و ساقى از آن من * هفتاد ساله طاعت بابا از آن تو
اين لاشه استران قطارى از آن من * آن باركش الاغ توانا از آن تو
اين مالها كه هشته به دنيا از آن من * آن چيزها كه هشته به عقبا از آن تو
از سطح خانه تا بلب بام از آن من * از بام خانه تا به ثريّا از آن تو ،
كه طرفدارانش صدا بلند كرده : جانمى مرشد ! ناز دهنت ، ناز نطقت . نميرى الهى ميكنند و اين شعر را براى دريافت شال مرشد اسماعيل انشاد مىكند :
اكنون رسيد نوبت شال كمر مرا * تا باشدم نصيب چه چيز دگر مرا
بگشا بدست خود ز كمر شال و دست گير * پيش آر و با ادب بنهش در حضر مرا
آماده باش تا بِكَنَم بعدش از تنت * لبادهات كه هست خيالش بسر مرا
تعجيل كن كه حرف زياد است و وقت كم * مرشد مكن معطل از اين بيشتر مرا
و چون مرشد اسماعيل شال را از كمر باز كرده آورده جلو حاج حسين بابا قرار ميدهد و بسردم خود برميگردد ، حاج حسين بابا در بدرقهاش ميخواند :
فلك كلاه و قبائيش عاريت باشد * كه اهل دانش و فهم اين سخن سند داند
گهى به اين دهد و گه به آن و اين عجب است * كه هر كه را رسد آن دو از آن خود داند
ز خود بيفكن و بر عاريت مده خاطر * كه عارف عاريتى را بخويش بد داند
بله جناب مرشد اسماعيل ! براى چيز عاريه آدم عارف نبايد دلخورى بهم برساند و از آنجا كه ميبينم زياد پريشان خاطر شدهاى شعرى ديگر ميخوانم و اين دو رباعى در موضوع انعام و تشكرى است كه دو نفر با هم كردهاند كه يكى را من ميخوانم و يكى را بمرشد واگذار ميكنم :