و بمسخره اضافه مىكند : اين حرف چنين نشان ميدهد كه شعر را قابل ندانستهايد و الّا جوابش در آستينتان بود و چون مرشد اسماعيل خفيف مىشود ميگويد : بسيار خوب چه بد ، چه خوب شعر بايد تمام بشود و آخرش اينست :
بدان طرزيا زلف خوبان بچنگت * زمانى بيفتد كه پوليده باشى ؛
و بمتلك اضافه مىكند مثل اينكه هوا سرد شده و مورمورمان مىشود و بايد قباى سردمدار را كنده تن خودمان بكنيم و با اين شعر طلب قبا مىكند :
اى قباى پادشاهى زيورِ سيماى تو * نيست ديگر اين قبا شايستهى بالاى تو
يا برون كن يا بخوارى از تنت بيرون كشم * تا ببينم چيست اندر اين دو صورت راى تو
و قباى مرشد اسماعيل را گرفته پهلوى كلاه روى عسلى قرار ميدهد و ميگويد :
جناب مرشد افعال بزرگان براى كوچكترها حجت مىباشد و چون حضرت عالى آقائى كرديد و با يك جواب كلاه و قباى حقير هر دو را پس فرستاديد ، منهم تبعيت كرده شعرى در موضوع تقسيمنامه ميخوانم كه عين همانرا شاعرى ديگر گفته كه اگر مرشد آن را محبت كرده خوانده جواب دادند منهم كلاه و قباى ايشان هر دو را مرخص ميكنم :
زيباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو * بَد ، اى برادر از من و اعلا از آن تو
اين طاس خالى از من و آن كاسهاى كه بود * پارينه پُر ز شَهد مصفا از آن تو
يا بوى ريسمان گُسِل ميخكن ز من * مهميزِ كله تيزِ مُطلّا از آن تو
آن ديگِ لب شكستهى صابونپزى ز من * آن چمچهى هريسه و حلوا از آن تو
آن قوچ شاخ كج كه زند شاخ از آنِ من * غوغاى جنگِ قوچ و تماشا از آن تو
اين مشت خاكِ خانه و دكان از آن من * نام پدر ز زشت و ز زيبا از آن تو
مرشد اسماعيل :
خير ، غير از اينكه شما خوانديد در اين زمينه شعرى نديدهام و گمان هم نميكنم شاعرى ديگر هم چيزى گفته باشد مگر خود مرشد كه طبع شعر دارد چيزى در اين رديف ساخته باشد .
حسين بابا :
درست است كه من خود سازندهام و طبع شعرى دارم ، اما اينقدر عقلم ميرسد كه شعرى كه توى دست مردم نيفتاده و چاپ نشده و فقط خودم از آن خبردار ميباشم مطالبه