به مهر و صفا و بشكر و وفا * وجودى كه نيكوتر از كيميا
قناعتگر و پاسبان آمده * نگهبان مال و شبان آمده ؟
آيا جناب مرشد مىتوانند بگويند كه ابوسعيد چه جوابى به پرسنده ميدهد ؟
مرشد اسماعيل سكوت مىكند و باز هم سكوت و ميگويد اگر مرشد اجازه بدهند بجاى اين ، شعرى ديگر جواب بدهم ؟
حسين بابا :
لابد شعر ديگرتان هم همان شعر ، سگى پاى صحرانشين گزيد ميخواهد باشد ؟ ! نه جناب مرشد ! من دنبالهء شعر خودم را ميخواهم ، و چون جوابى نميرسد ميگويد ، بسيار خوب حالا كه نميدانيد خودم جواب مىدهم :
جوابش بفرمود شيخ كبير * كه اين نكتهء نغز آسان مگير
چو سگ را بآزار خلق است خوى * از آنرو نميباشدش آبروى
چو سگ مردم آزار شد تار به * سگ از مردمِ مردم آزار به
بتر زانكه او راست روى سگى * بود آنكه او راست خوى سگى
كه صداى آفرين آفرين ، دمت گرم مرشد از طرفدارانش بلند شده و براى گروگيرى وصلهاى از مرشد اسماعيل ميگويد :
اكنون كله فرست كه پيش تو بىسريم * بر خلعت كلاه سرت چشم بر دريم
و چون كلاه مرشد اسماعيل را ضبط مىكند ميگويد : حالا شعرى ديگر ميخوانم كه اميدوارم آن را بتوانيد جواب بياوريد :
مبادا كه از ما ملوليده باشى * حديث رقيبان قبوليده باشى
مگر آن زمان ايمن از غير گردم * كه در پيكر من حلوليده باشى
چو درس محبت نخواندى چه حاصل * اصوليده باشى ، فروعيده باشى ؛
يك بيت هم در آخرش مىباشد كه آن را هم براى شما گذاشتهام .
مرشد اسماعيل سر در گريبان برده فكر مىكند و چون نميداند ، ميگويد : شعرى از اين بهتر نداشتيد بياوريد ؟ !
حاج حسين بابا : معذرت ميخواهم ، ميگويند
به شَل گفت شخصى چه رقصى چنين كج * بگفتا زمين اطاق است مُعوج