اكنون شعرى دربارهء كلاه ميخوانم اگر جواب رسيد ، كلاه و قبا هر دو را پيشكش ميكنم « بايد گفت در اين وقت كلاه و قباى مرشد اسماعيل در گرو حاج حسين بابا بوده و اگر پاسخ ميداده مسترد ميداشته است » .
زاهدى سربرهنه در شب تار * گفت كاى كردگار ليل و نهار
يا كلاهى ز جبّه خانه فرست * يا سرم را ز ملك تن بردار
باغبانى براى دفع طيور * كله افكنده بود بر اشجار
از قضا باد آن كله بفكند * خورد بر فرق مردك عيار
چون نگه كرد و ديد مندرس است * گفت كى كردگار ليل و نهار
اين كله لايق سر من نيست * بر سر جبرئيل خود بگذار
مرشد اسماعيل جواب ميدهد :
كلهى تحفه فرستاد به من حضرت مير * كانچنان تحفه نديده فلك مينائى
رنگ خاكسترى و پيكر آن تابوتى * دهن آن دُهلى و سر آن سُرنائى
راست چون ديزى كج ، واج شكسته دهنى * كه پر از پشم سگ گر كندش كيپائى
هر كه ديد آن بسرم گفت ( ببو ) اين چپچيه ؟ * ترك اگر ديد مرا گفت ( يرى قنتائى )
وان جماعت كه شناسند مرا ميگويند * حيف آخوند شريفا كه شده سودائى
بردمش تا بفروشم بجز از خنده نداد * هيچكس قيمت آن يكّه دُر دريائى
دوش با اين كلهم ديد عزيزى از دور * گفت اين مسخرهسر كيست بدين رعنائى
چون به پيش آمد و دانست منم گفت عجب ! * كه ترا كرده كلهتخته « 46 » بدين رسوائى
گفتمش حضرت مير اين شفقت فرموده * گفت احسنت زهى ميرو زهى بينائى
تا تو باشى دگر از خَس نكنى چيز طلب * تا تو باشى دگر از سَفله طلب ننمائى
هست الحق به تو اين تخته كله زيبنده * راستى را كه تو با تخته كله ميشائى
وقتى كلاه و قباى مرشد اسماعيل از گرو درميآيد ميگويد خيام رباعىاى كه همه شنيدهاند دربارهء مى گفته كه درست معنى آن براى عوام معلوم نميشود ، آيا مرشد رباعى روشنترى ميتواند در اين زمينه بياورد كه مقصود خيام را روشن نمايد ؟ و رباعى را قرائت
هامش
( 46 ) . تنبيه ، افتضاح ، كلاهى مفتضح مانند كلاه كاغذى .