گاه در وصلم و گهى در هجر * گاه معمور و گاه ويرانم
گر تو دانى صلاح خود را باش * من كه در كار خويش حيرانم
ليك شادم كه در همه احوال * به علىّ ولى ثنا خوانم
بارى از آنچه بايدم دانست * دانم اين و جز اين نميدانم
كه بناى وجود ربانى * نيست غير از على عمرانى . . .
و ميگويد اكنون بنده هم در بحر و قافيهاى غزلى ميخوانم كه عين آن را جواب استدعا ميكنم :
الا يا ايها الساقى تو دانى درد اين دلها * كه جز مى نيست درمانش ادركأسا و ناولها
دلم پيوند ترسازادهاى دارد كه زُنّارش * گسست از گردن شيرين شمايلها ، حمايلها
غمى دارد نهان اين دل ، دل او نيست زان غافل * كه دلها را ز صد منزل بود راهى سوى دلها
جهان كَشتى و جان كشتى نشين ، جانانه كشتىبان * محبت بحر بىپايان و دل جوياى ساحلها . . .
تا آخر غزل كه ميگويد :
خوش آمد دوشم از صحبت كه خوردى باده و گفتى * الا يا ايها الساقى ادركاسا و ناولها
و سردمدار جواب ميدهد :
الا يا ايها الساقى ادركأ ساو ناولها * كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكلها
ببوى نافهاى كاخر صبازان طره بگشايد * ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها
سخنور :
بَه ! اين كه غزل اول حافظ است و هر بچه مكتبى ميتوانست جواب بدهد ، اگر چيزى در چنته بود خوب بود غزلى در جواب من ميخوانديد كه كسى نشنيده باشد ، در همينجاست كه سخنور ميخواهد از همان ابتدا سردمدار را كنف كرده ، در عصبانيت و احوال غير متعادلش كشيده بر او پيشى بدست آورد ، و اضافه مىكند : بسيار خوب قبول ميكنم ، جواب دادى ، اما جواب نبود .
سردمدار :
اگر راست ميگوئيد و تا اين حد شعر در چنته داريد كه ادعا ميكنيد ، اشعار مشهور و معروف نبايد خوانده شود ، من غزلى از سعدى ميخوانم شما عين آن را از شاعرى ناشناس جواب بدهيد :