تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
مشنو اى دوست كه غير از تو مرا يارى هست * يا شب و روز بجز فكر توام كارى هست بكمند سر زلفت نه من افتادم و بس * كه بهر حلقه‌ى زلف تو گرفتارى هست
الى آخر . سخنور : آى به چشم :
مشنو اى جان كه بجز دُنبه مرا يارى هست * يا بجز مالش چنگال « 41 » مرا كارى هست خواستم پرده‌ى نان از سر تمتاج « 42 » كشم * « تا همه خلق بدانند كه زنارى هست » چه عجب كنگر اگر همنفس بريان شد * « همه دانند كه در صحبت گل خارى هست » هوس رشته قطايف « 43 » دل من دارد و بس * « كه بهر حلقهء زلف تو گرفتارى هست » بادبوئى سحر آورد ز كيپا « 44 » و ببرد * « آب هر طيب كه در طبله‌ى عطارى هست » .
سردم‌دار : عجب شيرين كاشتى مرشد ! اين هم كه تضمين همان غزل سعدى بود ، باد بگلو انداخته از ما ايراد گرفتى ! خيلى خوب ما هم قبول ميكنيم ، اما خوب بود جواب ايراد خودتان را از غزل ما نميگرفتى و اين مىرساند كه تخطئه در مرام مرشد جايز مىباشد ؟ ! و اين مقدمهء آن بود كه طرفين يكدگر را در پيچ و تاب اندازند و هر يك با موضوع و مطلبى ناآشنا حريف را ملزم و مجاب نمايد ، تا آنكه ، هر جلسه بر شدت پراكنده‌گوئى و دشوارطلبى افزوده تا كم‌كم كه كار به مطالب و گفتگوهاى تند و معارضه و ناسزا و فحاشى ميرسيد . چنانچه در مقدمه گفته شد شبهاى اول سخنورى با اهميت و وزن خاص در خواندن قصايد و غزليات بلند طولانى ميگذشت و اين شبهائى بود كه اولا استعداد و ضبط و حافظه‌ى خود را برخ طرف ميكشاندند و دوم دست حريف را در احاطه و اطلاع بدست ميآوردند و ديگر لازم بود كه براى شبهاى بعد كه يك ماه تا چهل روز براى آن وقت گذاشته شده بود ذخيرهء شعر داشته خود را با اشعار كوتاه مايه‌سوز ننمايند ، تا گفت و شنيد به
هامش
( 41 ) . غذائى از روغن و آب و شكر كه آبگوشت‌وار در آن نان تريد بكنند . ( 42 ) . كباب چنجه ، كبابى از گوشت و دنبه . ( 43 ) . رشته برشته . ( 44 ) . كله‌پاچه .