تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
دوشم ندا رسيد ز درگاه كبريا * كاى بنده كبر بهتر از اين عجز باريا خوانى مرا خبير و خلاف تو آشكار * دانى مرا بصير و خطاى تو برملا ، الى آخر . . .
سردم‌دار :
ماه فرو مانَد از جمال محمد * سرو نرويد باعتدال محمد
صلوات حاضران
قدر فلك را مقام و منزلتى نيست * در نظر قدر با كمال محمد
صلوات حاضران
آينه‌ى ذات بيمثال الهى است * آينه‌ى ذات بيمثال محمد
صلوات حاضران سردم‌دار : ميخواهم شعرى درباره على ، شيرمردان ، دست يزدان ، زبان قرآن ، كننده‌ى در خيبر ، آقاى قنبر ، داماد پيغمبر ، خوانده مجلس را معطر نمايم و مرشد با جواب آن عطر و عبير آن را زيادتر فرمايند :
مگو كه ذات خداوند عين ذات عليست * بگو صفات خدائى همه صفات عليست ز عقل معرفتش خواستن ز بىعقليست * ز عشق پرستش او كن كه عقل مات عليست ،
الى آخر سخنور :
مدتى بود در سراى وجود * چشم من خيره بر لقاى وجود داشتم خوش بديده‌ى عبرت * سيرِ بُستانِ با صفاى وجود ميشكفتم چو غنچه ميديدم * هر گل از باغ دلگشاى وجود كه بناى وجود ربانى * نيست غير از على عمرانى . . .
و اين شعرى بود كه سخنور روى دست سردم‌دار آورده بود و آفرين و احسنتى بود كه از حضار برآمده او را تشويق ميكنند كه ترجيع‌بند را تمام نمايد و او دنبال مىكند :
بسته‌ى روى و موى جانانم * فارغ از قيد كفر و ايمانم هست عمرى كه آن پرى دارد * همچو گيسوى خود پريشانم گاه مسرورم و گهى شادان * گاه خندان و گاه گريانم گاه ديوانه و گهى عاقل * گاه خاموش و گه در افغانم