دوشم ندا رسيد ز درگاه كبريا * كاى بنده كبر بهتر از اين عجز باريا
خوانى مرا خبير و خلاف تو آشكار * دانى مرا بصير و خطاى تو برملا ، الى آخر . . .
سردمدار :
ماه فرو مانَد از جمال محمد * سرو نرويد باعتدال محمد
صلوات حاضران
قدر فلك را مقام و منزلتى نيست * در نظر قدر با كمال محمد
صلوات حاضران
آينهى ذات بيمثال الهى است * آينهى ذات بيمثال محمد
صلوات حاضران
سردمدار : ميخواهم شعرى درباره على ، شيرمردان ، دست يزدان ، زبان قرآن ، كنندهى در خيبر ، آقاى قنبر ، داماد پيغمبر ، خوانده مجلس را معطر نمايم و مرشد با جواب آن عطر و عبير آن را زيادتر فرمايند :
مگو كه ذات خداوند عين ذات عليست * بگو صفات خدائى همه صفات عليست
ز عقل معرفتش خواستن ز بىعقليست * ز عشق پرستش او كن كه عقل مات عليست ،
الى آخر
سخنور :
مدتى بود در سراى وجود * چشم من خيره بر لقاى وجود
داشتم خوش بديدهى عبرت * سيرِ بُستانِ با صفاى وجود
ميشكفتم چو غنچه ميديدم * هر گل از باغ دلگشاى وجود
كه بناى وجود ربانى * نيست غير از على عمرانى . . .
و اين شعرى بود كه سخنور روى دست سردمدار آورده بود و آفرين و احسنتى بود كه از حضار برآمده او را تشويق ميكنند كه ترجيعبند را تمام نمايد و او دنبال مىكند :
بستهى روى و موى جانانم * فارغ از قيد كفر و ايمانم
هست عمرى كه آن پرى دارد * همچو گيسوى خود پريشانم
گاه مسرورم و گهى شادان * گاه خندان و گاه گريانم
گاه ديوانه و گهى عاقل * گاه خاموش و گه در افغانم