تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
سخنور مردى بود شعردان و شعرشناس و گاهى شاعر ، با حافظه و ضابطهء قوى كه بايد چندين هزار شعر در احوال و زمينه‌هاى مختلف از شعراى آشنا و گمنام به ياد داشته باشد ، همراه حضور ذهن و تسلطى قوى كه بتواند هر شعر را در جاى خود و بمناسبت خود بياورد . زحمت كشيده و دود چراغ‌خورده‌اى كه بايد سالها سر در دواوين شعرا كرده ، هر شعر پسنديده را بخاطر سپرده در صورت بيسوادى از اين و آن كشيده از بر نموده براى وقت معين در صندوقهء سينه ذخيره نمايد . ( سردم ) « 28 » نيز محلى شاخص از قهوه‌خانه بود كه ( سخنور ) در آن جلوس كرده با حريفى مثل خود بسخنورى ميپرداخت كه وى را هم ( سردم‌دار ) « 29 » ميگفتند و آن عالىترين و جالبترين نقطهء قهوه‌خانه ، مقابل در و مشرف به همه محوطهء قهوه‌خانه بود كه پس از زينت در اختيار سردم‌دار قرار ميگرفت . آرايش قهوه‌خانه نيز ضميمهء زينت سردم بود كه در و ديوار و جرز و ستونها و طاقنماهايش را قاليچه‌هاى جوراجور از مستطيل و لچكى و پرده‌هاى نقش‌دار و عكس و آئينه‌هاى بسيار كوبيده ، چلچراغها ميآويختند و شاهنشين قهوه‌خانه را كه نقطهء سردم بود با بهترين فرشها مفروش ساخته ، ديوارش را وصله‌هاى درويشى مانند پوست تخت « 30 » و تبرزين « 31 » و كشكول « 32 » و بوق « 33 » و منتشاء « 34 » و تاج « 35 » و ردا « 36 » كوبيده ، ده‌ها اشياء ديگر مانند
هامش
( 28 ) . جاى دم‌زدن ، گفتار ، دميدن ، سخن گفتن . ( 29 ) . سخن‌دار ، دم‌دار ، صاحب‌سخن ، صاحب‌نفس ، در جائى به معناى ديگر نيز اين اسم سردم‌دار ميآيد كه آن قلدر ، نفس گير ، مزاحم ، باج‌گير شناخته مىشود . ( 30 ) . پوست گوسفند يا بره يا بز كه قلندران به پشت كشيده بستر و بالين ميساختند ، پوستى كه علامت درويشى و قلندرى مىباشد ، مرشدها و قطب‌ها زير پا ميگسترند ، به نشانه قناعت و اينكه از سطح زمين دنيا به همين مقدار قانع گشته‌اند ! ( 31 ) . چوب يا لوله‌اى از آهن كه دو سر آن نيم‌هلالى از آهن نصب شده ، علامت جهاد با نفس و هواكشى و نفس‌كشى . ( 32 ) . از جنس صدف نرم ، محصولى از دريا شبيه كدو ، علامت فقر و گدائى ، گداى مولا ، گداى على ، فقير و متكدى دانش و علم فقر . ( 33 ) . شاخى سياه بلند از حيوانات جنگلى ، وسيله دفاع قلندران و اسباب قراردادن جانوران درنده و سباع كه چون بر آن ميدميدند صدائى هولناك از آن برميآمد ، ضمنا نشانه متوجه ساختن نفس از امور رذيله ، همچنين از طرف آلودگان و زشت اخلاقان اين جماعت وسيله جلوگيرى از رسوائى كه چون ساده‌روئى را بچنگ آورده يا نوجوانى را بعشق درويشى بدام ميكشيدند و چند تن همداستانى كرده او را در ميان ميگرفتند . در بوق ميدميدند كه صداى فرياد و فغان او مردم را متوجه نگرداند . پسرى عاشق درويشى چون به اين بليه دچار مىشود و ميگريزد ، شب تابستانى صداى بوقى برميآيد و پدرش از وى دليل آن صدا را كه پسرش را واقف آن ميدانسته جويا مىشود ، پسر ميگويد بچه درويشى را درويش ميكنند . ( 34 ) . چوبى سياه گره‌دار مخصوص قلندران به نشانهء ناهموارى دنيا . ( 35 ) . كلاه درويشى . ( 36 ) . قبائى سفيد بلند ، با جيب‌هاى دراز ، ملبوس دراويش .