اشعار نيز بايد از گفتههاى ناشنيده و شعراى ناشناخته بوده باشد و اين عمل همچنان ادامه مييافت تا يكى از طرفين تبرزين خود را كه روى زانوان نهاده دو طرفش را با دو دست گرفته بود جلو پا بر زمين گذارد و اين نشانهء آن بود كه در مقابل حريف مغلوب شده ديگر در چنتهاش چيزى نميباشد . در اين نيز شرطبندىهائى ميشد كه بخرج طرفداران بازنده ، چاى يا هر چيز ديگر كه شرط شده بود بمجلس ميآمد . تفريحى سالم دلنشين كه تا روزها نشخوار مجلسيان ميگرديد .
ديگر شعرخوانى و آوازخوانى در قهوهخانه بود كه چون كسى وارد قهوهخانه ميگرديد كه سمت پيشكسوتى در شعردانى و آوازخوانى داشت و يا در غزلخوانى كه نوعى دستگاه موسيقى مخصوص به خود تهرانىها ( بيات تهران ) مورد توجه بود ، قهوهچى پس از سلام و تعارف و اداى احترام و پذيرائى تبرزينى را دو دستى گرفته و آورده بود خم شده جلوى زانوانش ميگذاشت و اين علامت آن بود كه استدعاى خواندن شعر تازه و يا آواز و غزلى از او كرده است كه او هم تبرزين را برداشته دستهء آن را بوسيده بدست مىگرفت شروع به خواندن مينمود ، و به تشويق و سپاس او هم با هر دهن ، ( ناز نطقت - ناز نفست ) ى بود كه در فضا طنين انداخته مجلس را زياده حال و سرور ميبخشيد .
اين غزلخوانى يا بيات تهرانخوانى از حنجرهء بعضى غزلخوانان تا آن حد دلنشين و جاذب بود كه هر دلى را لرزانده واقعا هوش از سر ميربود و كمتر شنوندهاى بود كه بتواند با شنيدن يكى دو دهن آن ضبط خود نموده اشك بىاختيارىاش جارى نگرديده حفظ خويش بكند .
آوازى بود حزين و بس دلنشين ، بدون حاجت به هيچ پيرايه از ساز و آلات موسيقى ، در دستگاه و مقامى مخصوص ، بيگانه از تمام مقامات موسيقى علمى كلاسيك ، اما آهنگى كه هر پردهاش پرده در هر صبر و قرار ميگرديد . صوتى كه نگارنده از جوانى ببعد و پس از غزلخوانان معروف مانند ابراهيم غزلخوان « 24 » بچه ميدان كاهفروشها و غلام زرگر بچه صابونپزخانه و اصغر گلدهن بچه سقاخانه آئينه از كسى نشنيد ، مگر اخيرا كه يكى دو تن در همان گرده كارهائى ارائه كردند كه در تلويزيون نشان داده شدند و ديگر از قاتلى قسى بنام
هامش
( 24 ) . غزلخوانى كه برايش اين شعر ساخته شده بود ( منم ابرام غزلخون - منم بچهى ميدون ) .