افراسياب بوده كه بعشق جوانى از سپاه دشمن بنام بيژن گرفتار مىشود و مورد غضب و خشم پدر قرار گرفته خودش مطرود و منفور و معشوقش در قعر چاه محبوس مىگردد » و اين از اشعارى بود كه از اين شور و دلدادگى و تيرهبختى دهان به دهان و سينه به سينه ميگرديد .
منيژه منم دخت افراسياب * برهنه نديده تنم آفتاب
براى يكى بيژن شور بخت * فتادم ز تاج و فتادم ز تخت
از اين زارتر چون بود روزگار * سرآمد مگر بر من اين كردگار ؟ !
داستانهاى هر كدام يكى دو ماهى چاشنى داستانها و مطالب كمهيجان ميشد تا كتاب شاهنامه بپايان ميرسيد ، با عبرت و تنبيهى كه از هر يك براى شنونده حاصل ميگرديد ، اگر چه از خود شاهنامه هنوز مقدارى باقى مانده كه از جهت برودت و نداشتن تحريك و هيجان و مخصوصا پراكندگى احوال ايرانيان و اضمحلال و خاتمه كار سلاطين آن و غلبه اعراب بود مورد سخن قرار نميگرفت و شاهنامهاى را كه ميگفتند ( آخرش خوش است ) تا همانجا بود كه افراسياب از جنگ ايرانيان گريخته آوارهء بيابانها ميگرديد ، در اين حالت كه زين و برگ اسب تلف شدهاش را كه قيمتى بود به دوش ميكشيد و زبان حالش بود : چنين است رسم سراى درشت - گهى پشت بر زين و گه زين به پشت ! و در آخر بغارى پناهنده مىشود كه غارنشين آن وى را شناخته با قدرت جادو يا قوت عبادت با همه ضعف قوا و ناتوانى با ريسمانى دستهاى افراسياب را بسته او را با خود كشيده حضور پادشاه ايران ميآورد ، همراه اين جلب توجه از شنوندگان كه در برگشتن بخت ، كسى همچون افراسياب با همه نيرو و توان از ريسمان سست پير منحنىاى خلاص نمييابد و در نتيجه گرفتار تيغ كيخسرو گرديده طومار زندگيش نورديده مىشود . در اينجا بود كه دور نقل شاهنامه از اين نقال به آخر رسيده كه بايد ( پاچال ) « 20 » عوض كرده بقهوهخانهء ديگر برود و نقالى ديگر با طرز سخن و طومارهائى ديگر جانشين او گرديده شاهنامه را از سر شروع بكند . و اين اشعارى بود كه در شب آخر قصهى شاهنامه انشاء ميگرديد :
چنين است رسم سراى سپنج * ممانى در او جاودانى ، مرنج
نه دانا گذر يابد از چنگ مرگ * نه جنگآوران زير خفتان و ترگ
هامش
( 20 ) . مركز ، محل ، جاى كار ، محل فروش متاع يا هر چيز كه قابل ابتياع باشد .