آنچنان حزن و غم و اندوهى ميباريد كه سرشك از ديدهها سرازير ميگردانيد ، مخصوصا در داستانهاى زبدهى شاهنامه مانند داستان عشق زال و رودابه و داستان سياوش و فرنگيس و بيژن و منيژه و داستانهاى رزمى رستم و اسفنديار و رستم و اشكبوس و رستم و برزگر و هفتخوان ديو سفيد و رستم و افراسياب و در آخر رستم و سهراب كه در اينها هنر نقال نمايان ميگرديد ، و داستان آخر آن يعنى داستان رستم و سهراب كه بيش از يك سال مردم را بانتظار ليالى آن شبهاى ( سهرابكشى ) اش ميگفتند نگاهداشته به روزشمارى ميكشيد .
سهراب كشى
در اين شبها يعنى شبهاى سهرابكشى كه گاهى داستان آن تا يكهفته طول ميكشيد قهوهخانه را زينت كرده ، قاليچه و پرده كوبيده ، از هر گونه عكس و پرده و شمايل ، از صحنههاى اين نبرد زده ، سپر و نيزه و خنجر و شمشير و گرز و ششپر به در و ديوار آويخته ، شخصيتهاى ارزنده را دعوت ميكردند و در اين داستان نيز بود كه زحمت چندين ماههى نقال بثمر رسيده وجوه قابل توجهى كه با آن ميتوانست بدهكارىها و گرفتارىهاى خود را رفع و رجوع كند بدست ميآورد و تنها در اين داستان بود كه هيچ طومار « 19 » و حشو و زائدى به كار نيامده فقط خود اشعار شاهنامه و متن آن خوانده ميشد و همين بود كه بيش از هر حاشيه قلوب شنوندگان مسحور مينمود !
ماجرائى كه خنجر پدر پهلوى پسر ميشكافد و چون پسر ميگويد اگر پدرم ميشناختى جرئت چنين جسارت نميكردى و نام پدر به زبان آورده كه رستم با شنيدن نام خود بر خويش لرزيده ، خاصه زمانى كه طبق رسم غارت حريف مغلوب جامههايش بيرون كشيده چشمش به بازوبند خودش كه به مادر سهراب به رسم يادبود و اينكه اگر حملش پسر بود به بازويش ببندد
هامش
( 19 ) . داستانهائى دلاويز همراه شعر و غزل فراوان ، مخلوق انديشهى خود نقال گوينده يا ديگرى كه چاشنى مطالب شاهنامه ميگرديد و غالبا در مواقع سستى و سردى موضوع سخن كه نميتوانست حلاوت و سرگرمى كافى داشته باشد به كار ميآمد ، دروغ و راستهائى از اطراف و اكناف ديدهها و شنيدهها و خواندهها كه به صورت جزوههائى در آمده طومار خوانده ميشد و بهترين طومارها مخصوص حسين بابا و مرشد رحمان و حسين اسمال چرك بود كه دست بدست ميگرديدند . ضمنا از آن جهت نام طومار داشت كه آنچه بايد در هر شب خوانده شود بر كاغذهاى باريكى نوشته شده چون لوله دعا لوله ميشدند .