بود كه نشيمن مشترى از زمين بالاتر و به صورت سكويى در عرض يكى دو متر بود كه دور تا دور قهوهخانه بالا آمده بود كه بر روى آن فرش گسترده مشتريان روى قاليچه ، نمد ، حصيرهاى آن مينشستند ، و از اينرو هم قهوهچى مسلط به كار بود كه ميتوانست براحتى چاى به مشترى برساند و هم ميدانى خالى از معارض در وسط قهوهخانه براى نقال كه ميتوانست در وسط گود آن عرض اندام كرده صحنهى بىمزاحم آن را جولانگه تاخت و تاز خود ساخته بسخنرانى و هنرنمايى بپردازد ، تا بعد كه ريخت و رؤيت آن عوض شده سكوها كنده و نيمكت و عسلى جايگزين آن گرديد .
ضمنا كار نقالى نه منحصر به آن بود كه داستانى براى مردم گفته سر آنها را گرم و راست و دروغى سر هم كرده وقتى از آنان تلف بكند ، بلكه مجلس نقل ، محفل درس و اطلاعات عملى و تجربى زندگى بود كه هر كس را بفراخور فهم و شعور چيزى ميرسانيد ، علاوه بر بينش اجتماعى و خصوصياتى كه بايد نقال داشته در موقع سخن به كار ببرد ، به اين معنى كه اولا در گفتن نقل در هر قهوهخانه ابتدا بايد صورت مجلس را در نظر گرفته جنبه و دانش مستمعان را ملاحظه كرده در سخن گفتن مطالبى در خور فهم آنان ارائه نمايد ، يعنى نقل و مطلب قهوهخانهء يوزباشى شاهآباد را همطراز نقل و گفتار قهوهخانهء على پلوى باغ فردوس عرضه ننمايد و سخن آنجا را براى اينجا نياورد كه در اولى جمعى سخنشناس شعردان و نكتهسنج فراهم ميآيند و در دومى مشتى مردم عامى امى كه بايد دهان شيرين كنك برايشان بياورد ، علاوه بر مختصات زمان كار كه چگونه با حركات و تغيير لحن و بمناسبت خم و راست شدن و كف بر كف كوبيدن و چهره محزون و مشعوف نمودن مردم را مجذوب و ميدان عمل را برايشان مجسم نمايد ، و اين بود كه گاهى به صورت قهرمان جنگىاى قهار درآمده كه عصا را مشابه شمشير يا عمود بسر حريف فرو ميآورد و زمانى عيارى نيزه باز ميگرديد كه عصا را نيزهوار به سينه خصم حوالت مينمود و گاهى چون يلى شير مست با حريف سرشاخ شده ، دستى به زير دبرودستى بكمربندش گرفته با رجزى بلندش كرده بر زمينش ميكوبيد ، و همين هنرهاى نمايشى او هم بود كه بينندهى شنونده عين وقايع را زنده و آماده مجسم ديده صداى احسنت ، آفرين برميآورد .
وقتى عاشقى دلباخته گرديده چنان سوز و گدازى به راه انداخته اشعارى ميخواند كه آتش به جگر مينشاند و وقتى به صورت معشوقى رنج كشيده درآمده ، آه و افسوس سر داده ،
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص١٥٣