مىخورد آتش از درونش برخاسته ، اگر هم تا آنزمان تجاهل به شناختن سهراب مينموده ديگر قادر به خوددارى نبوده ، يقه چاكزده ، ريش كنده ، صورت خراشيده كه ديگر كار از كار گذشته تنها آن ميماند كه بسوى كيكاووس كه تقاربى با هم داشته بودهاند رفته طلب نوشدارو براى شفاى پسرش بكند ، كه او نيز امتناع نموده ، نااميدانه بسوى پسر بازگشته سر او بدامن گرفته مويه سر ميدهد و در حالى كه خود را معرفى نموده و سهراب ميگويد سپاس خدا را كه نمردم تا ديدهام به جمال پدرم روشن گرديد . ديده بهم ميبندد و در اينجاست كه قهوهخانه يكپارچه شور و ولا و زارى و آه گرديده ، در اين هنگام هم بوده كه كيكاووس از كردهاش پشيمان شده نوشدارو را به وسيلهء پيكى تيزپا روانه مينمايد كه نوشداروى پس از مرگ مىشود .
از داستانهاى پولساز ديگر ، داستانهاى عشقى و رزمى سابق الذكر يكى هم داستان زال و رودابه بود كه نهايت عشقآفرينى در آن بمنصّهء ظهور رسيده ، نقال آنچه از دلبرى و دلدادگى و عشق و جنون و راز و نياز و شعر و غزل از پير استاد داشت ، از ديك به چمچه ميآورد ، تا كمكم كه زال را به پشت ديوار قصر رودابه كه در آن محصور بود آورده رودابه به جهت دستگيرى يار طرّهى گيسوان از زير نيمتاج كلاه رها كرده به طرف زال ميافكند و زال آن را كمندوار گرفته خود را در بام قصر به رودابه مىرساند و نقال به اين اشعار مترنم ميگرديد :
پريروى گفت و سپهبد شنود * ز سر موى گلنار بگشود زود
كمندى گشاد او ز سرو بلند * كس از مشك اينسان نپيچد كمند
خم اندر خم و مار بر مار بود * بر اين عنبرين تار بر تار بود
فرو هشت گيسو از آن كنگره * كه يازيد و شد تا به بن يكسره
پس از باره رودابه آواز داد * كه اى پهلوان بچهى گردزاد
كنون زود بر تاز و بركش ميان * بر شير بگشاى و چنگ كيان
بگير اين سر گيسو از يكسويم * كه بهر تو بايد همى گيسويم
بسى پروريدم من اين تار را * كه تا دستگيرى كند يار را
همچنين در مقابل اين كام ، داستان عشق ناكام به فرجام بيژن و منيژه بود كه در آن نقال نيز بايد غايت حزن و حرمان يك عاشق دلسوخته و معشوقهى ستمكشيده را بثمر برساند ، تا آنجا كه سنگدلترين شنونده و بىتفاوتترين آحاد را بمويه كشيده بگرياند « منيژه دختر