در هر صورت اين آقا نورى نقالى بود انتقادى و ركگوى و حقيقتنما كه حتى در بارهء خود و خانوادهء خويش اغماض نكرده در ذكر معايب خوددارى و پردهپوشى نمينمود و نقال و مرشد و خطيب را ميگفت كه اگر راستگو و چراغ راه و هادى طريق مستمعان نباشد دزدى است كه مردم را به بيراهه ميكشد و چاهى كه روندگان را در خود مياندازد ، تا آنجا كه ميگفت همين من گوينده كه اينهمه از ادب و آداب و نظم و ترتيب و تربيت و مثل آن دم ميزنم اگر ميخواهى حقيقت امرم را بشناسى يك روز به ( چاله سيلابى ) « 17 » برو و آنجا چهل پنجاه زن و شست هفتاد بچهء قد و نيم قد مشاهده ميكنى و هر زنى را كه ديدى يكطرف چادرش تا بالاى زانويش و يكطرفش به روى زمين ميكشد و از يقهى باز پيراهنش دو پستان سياه چروكيده مثل دو مشك خشكيده آويزان و صورتش از زور چركى و موى سرش از فرط ژوليدگى آشوبتان مىكند بدان زن آقانورى و در ميان بچهها هم هر بچهاى را كه ديديد از همه شل و ولتر و با سر و پاى برهنه كه پسشان به پيششان ( هاتوتو ) « 18 » مىكند و كچلى سرشان به پيشانيشان رسيده ، قى چشمشان تا روى دماغشان و آب دماغشان تا زير چانهشان آمده است و هيچ بچهاى داخل آدمشان حساب نميكند و بيعرضهتر و بىدست و پاتر از همه بچهها و توسرىخورتر از همه مىباشد بدان بچهء آقانورى مىباشد زيرا زنم شلختگى را از مادرش به ارث برده است و منهم كه جلوتان ايستادهام و همهى حرفهايم را هم بفهم كه سر تا پا دروغ و خودم كذاب ابن كذاب ميباشم ، كه اين دروغ هم از پدر اندر پدر به من به ارث آمده ، چنانچه ارث شل و ولى و بيعرضگى منهم به بچههايم رسيده است كه اگر عرضه و لياقت بيشتر از اين داشتم نقال نميشدم ، و بسا مطالب تند بودار ديگر كه اگر سيادت و خلبازيش دستگيرش نبود همان روزهاى اول تغيير رژيم خرقهاش بىآقانورى مانده بود .
مجالس نقالى
صورت قهوهخانههاى نقالى در ابتدا مانند چلوىها و آبگوشتىها و زورخانه و سربينهء حمام
هامش
خجسته حضرت محمود را دلى درياست * چگونه دريا كانرا كرانه پيدا نيست
شدم به دريا ، غوطه زدم نديدم در * گناه بخت من است اين گناه دريا نيست .( 17 ) . كوچهاى به اين نام در جنوب تهران . گودى كه سابقا در آن سيلاب جمع شده . فقرا در آن منزل ميكردند .
( 18 ) . شست نشان دادن ، بيلاخ ، نفى موضوع .