چسبانده محكومشان مينمود و خوبىها و محاسنشان را سرخاب سفيدآب و بزك و آرايشهايى ميخواند كه از طرف تاريخنويسان و داستانسرايان براى قالب كردن گفتار خود بمردم به كار بردهاند و الا قلدر آدمكش تعريف نميتواند داشته باشد ، چنانچه فردوسى چون رستم را براى كتابش لازم داشته همه عيب او را خوبى خوانده تا آنجا كه در كشتن فرزند ، او را ستوده معذور داشته است ، در صورتى كه اگر ميخواسته حق مطلب را ادا كند بايد او را نامردترين پهلوانان بخواند كه آن كار را فقط از جنبهى خودپسندى و حفظ بقاى اسم و مقام و موقعيت خود كرده است ، چه بقول خود او از همان برخورد اول سهراب را شناخته او را پسر خود دانسته بوده است ، و از اين مقوله در هر مجلس سخنان بسيار ميآورد كه هيچكس جز عشق به خود و خويشتنپرستى و لذتطلبى چيزى نميشناسد و تمام اخلاقيات و سخنان دربارهء عدل و انصاف و رحم و مروت و مردى و مردانگى و سخاوت و مروت و وطنپرستى و ناموسپرستى و مانند آن را كه سينه به سينه رسيده و در كتابها آمده است همه دروغ و كلمات رنگ و روغنزدهاى هستند كه خود گويندگان و نويسندگان بدان اعتنا و اعتقاد نجنبانده ايمان نداشتهاند و باز خود فردوسى را مثل زده ميگفت بشاهد خود شاهنامه كه تا وقتى مورد عنايت سلطان محمود بوده و هر بيت شعرش را به يك سكه طلا تطميع ميشده او را بعرش اعلا ميرسانده ملائكههاى آسمان را حلقه به گوش صفات پسنديدهاش ميدانسته و چندانكه سكههاى طلا مبدل به نقره شده اميدهايش نقش بر آب مىشود پدرش نانوا و مادرش غير بانو و خودش نانوازاده شده شعر : اگر مادر شاه بانو بدى ، مرا سيم و زر تا به زانو بدى - همانا كه شه نانوازاده است ، بهاى لب نان به من داده است ، برايش ميگويد و باز تا كسى از حكام همان سلطان محمود پيدا مىشود و تلافى كرده پول مقرر را به او ميدهد دوباره زبان به اعتذار گشوده سلطان محمود دريا و سحاب و نور و بقا و هستى و همه چيز مىشود و گناهكار خود او ميگردد كه از تيرگى بخت از آنهمه صدف و دريا و ابر و سحاب و بالاتر آن چيزى نصيبش نشده است . « 16 »
هامش
( 16 ) . تعذير فردوسى در اين زمينه چنين است :حكيم گفت كسى را كه بخت و الا نيست * به هيچ وجه مر او را زمانه جويا نيست
برو مجاور دريا نشين مگر روزى * بدستت افتد درّى كجاش همتا نيست-