تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
ميگرديدند و جشن و سرور برپا ميساختند ، خود را به صورت پشنگ « 15 » يا ويسه درآورده ، نيشش را تا بناگوشش رسانده ، خنده‌كنان تركى فارسى ميگفت : گردين نجور پوزه‌نى گت‌ورن ، مغرور سرى خاكينه ماليدى ( ديدى چه جور پوزه . . . مغرور را به خاك ماليدم ؟ ! ) و اين نمك‌هايى بود كه ميريخت و شنونده را رفع خستگى مينمود ، و مطالب ديگرش در سياست و اجتماعيات و اخلاقيات و مانند آن كه مثلا چون به كار سياست ميرسيد كه سياستمدار يعنى كسى كه پاىبند هيچيك از اخلاقيات و مقررات و مذهبيات نبوده ، همه چيزش تابع نيرنگات و حيل و تزاويرش بوده باشد ، كه البته دلايلش را هم استناد بداستانهاى شاهنامه در خلف وعده‌ها و پيمان‌شكنىها و كذب و رياها مينمود ، چون به زور و قدرت ميرسيد عطوفت و محبت و انسانيت و رحم و عاطفه را پايمال مينمود و چون به عشق و شهوت و دلبستگى ميرسيد آن را بباد دروغ و مسخره و بىپايى ميكشيد و خلاصه مانند سرخورده‌اى كه نقطه‌ى اميدى برايش از هيچيك از خصائل انسانى نمانده باشد هر نوع فضيلت را از شرف و ناموس و نام و مردانگى و امانت و شجاعت و صداقت و صفا و وفا و محبت و عاطفه و شفقت و ديانت و تقوا و مثل آن را دروغ و مسخره و مصلحتى و بيهوده و مردم گول‌زنك و كار راه‌انداز شناخته اعتماد همه را از مثل آن سلب مينمود . اما در عين حال لب از مزاحت و حركت از مسخرگى نبسته كنار نميكشيد و همين گفتار مخرب او نيز بود كه وى را در انظار خل و ديوانه معرفى كرده اما دولت به او به نظر نامساعد مينگريست . مثلا چون داستان بحكومت ضحاك و ظلم و بيدادگرى او ميكشيد ميگفت يكى آسوده بود تخمش را ميگرفت و ميفشرد و فرياد ميكشيد و مردم را سرزنش ميكرد كه خودشان يكى را آورده بر گردهء خود مينشانند و جوالدوز به دستش ميدهند و وقتى او ركاب كشيده سيخانك مىكند فرياد ميزنند و آه و فغان ميكنند و درصدد كسى برميآيند كه او را از پشتشان فرود آورد ، و چون بعدل و داد جمشيد ميرسيد ميگفت آن هم از حقه‌بازى و چاچول‌بازيش بود كه عقلش رسيده بود اگر خودش بخواهد خوب بخورد و خوب عيش كند بايد مردم را آسوده نگاه بدارد و از زرنگيش بود كه فهميده بود گرسنه‌ها نميگذارند يكنفر تا حلقوم خورده به ريششان خنده بزند . همچنين يك يك پهلوانان داستانها را پيش كشيده هر يك را ننگى بسته ، وصله‌اى
هامش
( 15 ) . پدر افراسياب .
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 150 | جعفر شهرى باف