راهزنها و ياغيان ( سىبيل ! ) تمام بود كه مثل دو دسته جارو چزّه « 101 » از دو طرف بينيشان كشيده شده گاهى سرازير و گاهى راست و گاهى سر بالا ميگرديد ، كه اينها را سبيلفراشى ، يا ( شلوار زردكن ) ميگفتند ، از اين متلك كه هر بيننده از ترس شلوار خود زرد مىكند . دوم :
سبيلهاى پير شاهزادهها و حضرت والاها و خان نوابها و رئيس الوزراها و ارباب ملكها كه به همان صورت با همراهى مقدارى هم از موهاى دو طرف چانه كه به آن افزوده به طرف پائين ، بسان سردم الاغ افشان ميگرديد و اين سبيلى بود كه ( از ريش پيوند سبيل ) شده بود و ( پيوندى ) ميگفتند . سوم : سبيل داشمشدىها و كهنه ورزش كارها و مياندارهاى زورخانه كه تمام پشت لب را تا چاك دهان گرفته اندكى به طرف پائين و روى لب بالا آويخته ميگرديد .
چهارم : سبيل دراويش على الهى كه ( على را خدا ميدانستند ) « 102 » و علامتشان آويختگى شاربشان « 103 » بود كه تمام لب بالا و چاك دهان و حتى قسمتى از لب پائين را ميپوشانيد .
هامش
( 101 ) . جاروئى از نوعى خار مخصوص ، خاص فراشها . چزّه بازاى مشدد .
( 102 ) . غفلتزدگانى كه خود را نشناخته على را ميشناختند و على را نشناخته خدا را ميشناختند . مريدانى كه على را تا سطح يك خداى مردنى كه شصت و سه سال زندگى كرد و مرد پائين آورده ، خداشناسانى كه خدا را تا حد يك مخلوق بىاختيار تنزل داده آن را در قالب وجودى سه بعدى يك و شصت قد و هفتاد و چند كيلو وزن خلاصه نمودند و بالاتر از همه ارادتمندانى كه حرف خود مراد را هم كه خود را جز بندهاى از بندگان و مخلوقى از آفريدگان خدا نميداند قبول نداشته « حرف زيادى نزن » كه حتما تو خدا ميباشى و خودت از آن خبر ندارى و ما بهتر از تو ميدانيم جوابش ميدادند ! من اگر خداى نخوانمت ، متحيرم كه چه دانمت ، و اگر خداى بخوانمت ، تو برى شوى و ابا كنى ! ! كه باز گلى بجمال آنها كه : من على را خدا نميدانم ، از خدا هم جدا نميدانم ، شعار ميساختند .
( 103 ) . سبيلى كه تمام لب و بالا و قسمتى از لب پائين را پوشانيده باشد . اهل اين سبيل فلسفه اين شارب را هم اين طور ميگفتند كه على وقتى پيغمبر را در وفات غسل ميدهد آبى كه در ناف حضرتش جمع شده بود ميمكد كه سبيلش آغشته مىشود و آنچه دانش و كمال نصيبش ميآيد از همان آب ناف بوده كه شرب مىكند و ما نيز به تيمّن و كسب فيض سبيل را قطع نميكنيم ! اكنون بفرض صحت اين روايت هم چه ربطى سبيل آقا با سبيل على ميتوانست داشته باشد و كجا على سبيل خود را كه شارب را خود او حرام دانسته بود « بعضى رسائل آب و غذائى كه موى سبيل با آن آغشته شود حرام و بعضى مكروه ميدانند » رها ميساخته است از خود ايشان بايد پرسيد ؟ ! اما تيمّن و تبرك و كسب علم و كمال را از سبيل حضرات نميشد انكار نمود كه على آن را به آب ناف حضرت آلوده ساخت و ايشان به درد شراب و قطرات عرق و دخان چرس و بنگ و ترياك و چپق كه بطور مسلم اثر جنبى اينان بمراتب زيادتر از چند قطره آب سادهى آن مىباشد ! !لب از ترشح مى پاك كن ز بهر خدا * كه خاطرم به هزاران گنه مشوش شد