آمد براى من هم در توران پيش آمد تا به روئيندژ رسيدم و خواهرانم را از اسارت نجات داد . » :
« شنو كارهائى كه من كردهام * ز گردنكشان سر برآوردهام
« نخستين كمر بستم از بهر دين * تهى كردم از بتپرستان زمين
« نژاد من از تخم گشتاسپست * كه گشتاسپ فرزند لهراسپست
« كه لهراسپ بد پور اورند شاه * كه او را بدى آن زمان نام و گاه
« هم اورند از گوهر كى پشين * كه كردى پدر بر پشين آفرين
« پشين آنكه از تخمهء كيقباد * خردمند شاهى دلش پر ز داد
« همان مادرم دختر قيصرست * كه او بر سر روميان افسرست
« گريزان شد ارجاسپ از پيش من * بدانسان يكى نامدار انجمن
« به چاره به روئيندژ اندر شدم * جهانى بر آنگونه برهم زدم
« بتوران و چين آنچه من كردهام * همان رنج و سختى كه من بردهام
« همانا نديد است گور از پلنگ * گر از شست ملاح كام نهنگ
« به تنها تن خويش جستم نبرد * به پرخاش تيمار من كس نخورد
« سخنها كنون گشت بر ما دراز * اگر تشنهء جام مى برفراز »
دوباره رستم از هنرنمائى خود تعريف كرده و از مازندران رفتن و نجات دادن كاووس شاه از بند و نيز از جنگ با تورانيان سخن مىگويد :
چنين گفت رستم باسفنديار * كه « كردار ماند ز ما يادگار
« اگر من نرفتى بمازندران * به گردن برآورده گرز گران
« كه كندى دل و مغز ديو سپيد ؟ * كرا بد به بازوى خويش اين اميد ؟
« كه كاووس كى را گشودى ز بند ؟ * كه آوردى او را بتخت بلند ؟
« مرا يار مازندران رخش بود * همان تيغ تيزم جهانبخش بود
« وزان پس كه شد سوى هاماوران * ببستند پايش به بند گران
« ببردم از ايرانيان لشكرى * به جائى كه بد مهترى يا سرى
« بكشتم بجنگ اندرون شاهشان * تهى كردم آن نامور گاهشان
« بايران بد افراسياب آنزمان * جهان پر ز ترك بد بدگمان
« بياوردم از بند كاووس را * همان گيو و گودرز و هم طوس را
« گر از يال كاووس خون آمدى * ز پشتش سياووش چون آمدى ؟
« چو كيخسرو از پاك مادر نزاد * كه لهراسپ را نام شاهى نهاد ؟
« چه نازى بدين تاج گشتاسپى * بدين تازه آئين لهراسپى ؟
« كه گويد برو دست رستم ببند ؟ * نهبندد مرا دست چرخ بلند
« من از كودكى تا شدستم كهن * بدينگونه از كس نبردم سخن