تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 585

مساهمون:

ص٥٨٥
آمد براى من هم در توران پيش آمد تا به روئين‌دژ رسيدم و خواهرانم را از اسارت نجات داد . » :
« شنو كارهائى كه من كرده‌ام * ز گردنكشان سر برآورده‌ام « نخستين كمر بستم از بهر دين * تهى كردم از بت‌پرستان زمين « نژاد من از تخم گشتاسپست * كه گشتاسپ فرزند لهراسپست « كه لهراسپ بد پور اورند شاه * كه او را بدى آن زمان نام و گاه « هم اورند از گوهر كى پشين * كه كردى پدر بر پشين آفرين « پشين آنكه از تخمهء كيقباد * خردمند شاهى دلش پر ز داد « همان مادرم دختر قيصرست * كه او بر سر روميان افسرست « گريزان شد ارجاسپ از پيش من * بدانسان يكى نامدار انجمن « به چاره به روئين‌دژ اندر شدم * جهانى بر آنگونه برهم زدم « بتوران و چين آنچه من كرده‌ام * همان رنج و سختى كه من برده‌ام « همانا نديد است گور از پلنگ * گر از شست ملاح كام نهنگ « به تنها تن خويش جستم نبرد * به پرخاش تيمار من كس نخورد « سخنها كنون گشت بر ما دراز * اگر تشنهء جام مى برفراز »
دوباره رستم از هنرنمائى خود تعريف كرده و از مازندران رفتن و نجات دادن كاووس شاه از بند و نيز از جنگ با تورانيان سخن مىگويد :
چنين گفت رستم باسفنديار * كه « كردار ماند ز ما يادگار « اگر من نرفتى بمازندران * به گردن برآورده گرز گران « كه كندى دل و مغز ديو سپيد ؟ * كرا بد به بازوى خويش اين اميد ؟ « كه كاووس كى را گشودى ز بند ؟ * كه آوردى او را بتخت بلند ؟ « مرا يار مازندران رخش بود * همان تيغ تيزم جهان‌بخش بود « وزان پس كه شد سوى هاماوران * ببستند پايش به بند گران « ببردم از ايرانيان لشكرى * به جائى كه بد مهترى يا سرى « بكشتم بجنگ اندرون شاهشان * تهى كردم آن نامور گاهشان « بايران بد افراسياب آنزمان * جهان پر ز ترك بد بدگمان « بياوردم از بند كاووس را * همان گيو و گودرز و هم طوس را « گر از يال كاووس خون آمدى * ز پشتش سياووش چون آمدى ؟ « چو كيخسرو از پاك مادر نزاد * كه لهراسپ را نام شاهى نهاد ؟ « چه نازى بدين تاج گشتاسپى * بدين تازه آئين لهراسپى ؟ « كه گويد برو دست رستم ببند ؟ * نه‌بندد مرا دست چرخ بلند « من از كودكى تا شدستم كهن * بدين‌گونه از كس نبردم سخن