جوان سعى كن كه با من جنگ نكنى اگر ميخواهى خونريزى كنى بگو تا سواران زابلى كه جوشنهاى كابلى بر تن كردهاند با سواران ايرانى سپاه تو بجنگند و خود زمانى صبر كن و آنها را بنگر و ريخته شدن خون آنها را تماشا كن و با من نبرد منما » :
اسفنديار در جواب رستم اينطور مىگويد كاى « رستم اين حرفهاى ياوه را نگو كه تو مرا براى نبرد خواستى و حالا ميخواهى مرا فريب دهى . من با مردم سيستان و زابل جنگ ندارم و اين خونريزى در دين من گناه است . من خود به تنهائى با تو نبرد ميكنم و خداوند يار من خواهد بود . بالاخره خواهيم ديد يا اسب من بىسوار ميماند و يا رخش بىرستم . » دو دلير و دو مرد جنگى باهم نبرد مىكنند ( ش 74 ) ابتدا با نيزه مىجنگند و از جوشنهاى آنها خونها به زمين مىريزد . سنانهايشان مىشكند . دست به شمشير مىبرند شمشيرها مىشكند . با كوپالهايشان نبرد مىكنند دسته گرزها هم مىشكند كمربند يكديگر را مىگيرند ولى هيچكدام ديگرى را از روى اسب نمىتواند بلند كند . دست به تير و كمان مىبرند ، با پيكانها زرهها را به تن مىدوزند . تيرهاى اسفنديار برستم اثر مىكند و تيرهاى رستم اثرى باسفنديار روئينتن نمىبخشد . تن رخش هم از تيرهاى اسفنديار زخم مىشود رخش و رستم از كار مىمانند . رستم از رخش پياده مىشود و رخش را رها مىكند تا به خانه برود . از تن رستم خون زيادى مىريزد و بدنش لرزيده و سست مىشود . اسفنديار چون اينطور مىبيند مىگويد « اى رستم آن نيروى تو كجاست كه از پيكانهاى من اينطور درمانده شدى ؟ چرا شير جنگى مانند روباه شده و از جنگ دست كشيده است . ؟ » زواره از دور رخش را مىبيند كه بىرستم و تن زخم شده بسوى خانه ميرود باعجله به آوردگاه مىرود و تن رستم را زخم و درمانده مىبيند و به او مىگويد « بلند شو بر اسب من بنشين و به خانه برو تا من بجاى تو با اين شاهزاده نبرد كنم . » رستم
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 588
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٥٨٨