« مرا خوارى از پوزش و خواهش است * وزين نرم گفتن مرا كاهش است »
اسفنديار ديگر بسخنان رستم توجه نكرده و مىگويد « همه اينها را ميدانم تو بايد بند بر پاى خود نهى و با من پيش گشتاسپ شاه بيائى » :
« تو امروز مى خور كه فردا برزم * بهپيچى و يادت نيايد ز بزم
« چو من زين زرين نهم بر سياه * بسر برنهم خسروانى كلاه
« به نيزه ز اسبت نهم بر زمين * از آن پس نه پرخاش جويم نه كين
« دو دستت ببندم برم نزد شاه * بگويم كزو من نديدم گناه
« بباشم به پيشش به خواهشگرى * بسازم ز هرگونهء داورى
« رهانم ترا از غم و بند و رنج * بيابى از آن پس بجز نام و گنج »
رستم و اسفنديار پس از گفتگوى زياد بدون نتيجه از يكديگر جدا ميشوند و قرار جنگ را به روز ديگر ميگذارند . اما اسفنديار با « پشوتن » دربارهء رستم صحبت مىكند و پشوتن باسفنديار ميگويد كه با رستم جنگ نكند ولى او گوش به حرفهاى پشوتن نميدهد . رستم نيز به خانه خود ميرود و دستور ميدهد كه زواره اسلحههاى او را بياورد و آماده كند تا فردا با اسفنديار در ميدان نبرد روبرو شود :
چو رستم بيامد به ايوان خويش * نگه كرد چندى ز پيوند خويش
زواره بيامد بنزديك اوى * ورا ديد تيرهدل و زردروى
به دو گفت « رو تيغ هندى بيار * يكى نيزه و مغفر كارزار
« كمان آر و بر گستوان آر و ببر * كمند آر و گرز گران آر و گبر »
زواره بفرمود تا هرچه گفت * بياورد گنجور او از نهفت
چو رستم سليح نبردش بديد * سر افشاند و باد از جگر بركشيد
چنين گفت « كاى جوشن كارزار * برآسودى از جنگ يك روزگار
« كنون كار پيش آمدت سخت باش * بهر كار پيراهن بخت باش
« چنين رزمگاهى كه غران دو شير * بجنگ اندر آيند هر دو دلير
« كنون تا چه پيش آرد اسفنديار * چه بازى كند در دم كارزار »
سپس رستم با پدرش زال به گفتگو پرداخته و زال مىگويد « تو اگر خداى ناكرده بدست اسفنديار كشته شوى ديگر براى من زندگى و آب و خاكى در زابلستان نميماند و اگر تو او را بكشى نام بلندت از يادها فراموش مىشود و همه تو را سرزنش ميكنند و ميگويند